سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 تعداد کل بازدید : 128023

  بازدید امروز : 10

  بازدید دیروز : 46

حکایت ها - پرپرواز2

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لینک به لوگوی من

حکایت ها - پرپرواز2

 

حضور و غیاب

یــــاهـو

 

فهرست موضوعی یادداشت ها

ادبی[130] . خبری[25] . ادبی 2[17] . حکایت ها[12] . اجتماعی[12] .

 

بایگانی

فروردین 86
اردیبهشت 86
اسفند 85
بهمن 85
دی 85
ابان 85
مهر 85
شهریور85
مرداد 85
تیر 85
خرداد 85
اردیبهشت 85
جملاتی طلا تر از طلا
زندگی زیباست
دانستنی ها
مصاحبه
خبری
سخن روز
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
مهر 86
ابان 86
اذر 86
دی86
بهمن 86
اسفند86
فروردین 87
اردیبهشت 87
net work
خرداد 87

 

جستجوی سریع

 :جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

 

اشتراک

 

 

هرگاه دانش انسان افزون شود، بر ادبش افزوده و بیم وی از پرودگارش، دوچندان شود . [امام علی علیه السلام]

< >

داستان لیوان آب

نویسنده:هانیه .خ::: سه شنبه 86/7/17::: ساعت 9:0 صبح

داستان لیوان آب

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟
یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!

 



< >

حکایت

نویسنده:هانیه .خ::: پنج شنبه 86/1/16::: ساعت 10:0 صبح
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد.مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است.
به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو،جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخ دار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر بزرگم از روی صندلی چرخ دارش به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم.برای اینکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذرخواهی کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به آرامی به راهش ادامه داد.
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به سویتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند،اما بعضی وقت ها،زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم،او مجبور می شود پاره آجری به سوی ما پرتاب کند.این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه.


< >

به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم . به آن مشکل بگویید من خدایی

نویسنده:هانیه .خ::: سه شنبه 85/3/23::: ساعت 11:43 صبح
به خدا نگویید من یک مشکل بزرگ دارم . به آن مشکل بگویید من خدایی بزرگ دارم
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.»
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟»
زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.»
پسرک گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید.»

دان کلارک


< >

یک داستان کوتاه

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 85/3/8::: ساعت 11:19 صبح
 
یک داستان کوتاه

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ایستاده‌ بود.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت. و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نکردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست


< >

*بازهم تحریف تاریخ به شیوه‌ شیوخ حاشیه‌نشین*

نویسنده:هانیه .خ::: یکشنبه 85/3/7::: ساعت 10:29 صبح
*بازهم تحریف تاریخ به شیوه‌ شیوخ حاشیه‌نشین*
«دانشگـاه خلیـج عـربی» در بحـرین مدافعان هویت ایرانی «خــلــیــج فــارس» علیه این اقدام امضا جمع‌آوری می‌کنند

 

هرچند که به تازگی جنجال‌ها بر سر نام مجعول «خلیج عربی» آرام شده و ایران و ایرانیان به واسطه‌ی قدمت دیرینه‌ی تاریخی‌شان توانستند ثابت کنند در بلندای تاریخ نام این دریای جنوبی ایران همواره «خلیج فارس» بوده است،گویا شیوخ حاشیه خلیج فارس هنوز هم استفاده از لغت‌های جعلی را لذت‌بخش تر از تن دادن به حقایق تاریخی می‌دانند.
اکنون نگاهی تازه‌تر به تلاش حاشیه‌نشین‌های خلیج‌فارس، ابعاد تازه‌یی را از تقلای شیخ‌های آنان برای تحریف تاریخ و نام‌های تاریخی هویدا می‌سازد.این شیوخ قصد دارند با وارد کردن اصطلاحات جعلی به شوونات زندگی مردمان‌شان به مرور، تاریخ را به‌اصطلاح بازنویسی کنند.
روند تحریف تاریخ از سوی این شیوخ دیرگاهی است که آغاز شده و برای مثال آنها برای نامگذاری دانشگاه‌های‌شان از این واژه‌ی مجعول استفاده می‌کنند.
کشور بحرین، که در سال 1971 استقلال خود را از سرزمین اصلی به دست آورد، در پایتخت خود دانشگاهی را با حمایت شورای همکاری خلیج فارس بنا نهاده که نام آن را «دانشگاه خلیج عربی!» گذاشته است. آن گونه که بر روی پایگاه اینترنتی این دانشگاه آمده است:« این دانشگاه سمبلی از همکاری مشترک در خلیج [فارس] و محیطی برای تحکیم وحدت در شورای همکاری خلیج [فارس] است.»
توافق کشورهای عربی حاشیه‌ی خلیج فارس برای تاسیس چنین دانشگاهی در سال 1979 میلادی علنی شده بود و آنها قرار گذشته بودند، این دانشگاه را در بحرین مستقر کنند.
این دانشگاه سال 1984 میلادی در خارج از منطقه‌ی الرفیع منامه تاسیس شد و شش کشور عضو شورای همکاری خلیج فارس بودجه‌ی آن را تامین کردند. در عین حال، ساخت تاسیسات این دانشگاه به دلیل کاهش قیمت نفت در اواسط دهه 80 میلادی به تاخیر افتاد. اولین دانشکده‌ی آن که کالج پزشکی بود، در پاییز سال 1989 افتتاح شد. برنامه‌ی زمابندی تکمیل مجموعه‌ی کامل دانشگاه برای سال 2006 میلادی برآورد شده است و مقامات بحرینی انتظار دارند که این دانشگاه در صورت آغاز به کار کامل، سالانه5000 دانشجو را آموزش دهد.
اخیرا عده‌ای از دوستداران تاریخ و تمدن کهن کشورمان با راه‌اندازی یک صفحه اینترنتی اقدام به جمع‌آوری امضا از هم‌میهنان‌مان برای تاکید بر نام «خلیج فارس» کرده‌اند و قصد دارند همانند دفعات قبل که با استقبال گسترده‌ای از سوی ایرانیان مواجه بودند، این بار به رییس دانشگاه، اعضای هیات علمی و کارکنان دانشگاه «خلیج عربی» خاطرنشان کنند، انتخاب نامی مجعول شایسته یک نهاد دانشگاهی نیست.
این صفحه اینترنتی در آدرس http://www.petitiononline.com/00482951  در دسترس کاربران اینترنتی قرار دارد.
راه‌اندازان این صفحه اینترنتی هدف خود را دفاع از خلیج فارس به عنوان یک میراث جهانی در معرض خطر اعلام کرده‌اند.
متن این نامه که خطاب به مسوولان دانشگاه بحرینی تنظیم شده به شرح زیر است:
« امضاء کنندگان این نامه معتقدند که مراکز آکادمیک یکی از مهم‌ترین دامنه‌ها برای رشد بشر در تمام جنبه‌ها هستند. در تاریخ دانشگاه‌ها همواره به عنوان محلی برای آموزش و تدریس تاریخ واقعی، علوم معتبر و اصیل، اخلاقیات و حکمت بوده‌اند. در واقع رشد گذشته و حال بودن به کار بستن وضعیت فوق‌الذکر شکست خواهد خورد.
ما معتقدیم که اصل بالا با انتخاب این اسم برای دانشگاه مناسب شما مخدوش شده است در عین حال ما تاکید می‌کنیم که این نامه بدون هیچ تعصب آماده شده و تنها هدف ارایه آن این است که میراث تاریخی این منطقه حیاتی برای تمام ساکنان منطقه چه فارس و چه عرب را به یاد شما بیاورد.»
در ادامه این نامه می‌خوانیم:« ما به این طریق شما را مطلع می‌کنیم که نام دانشگاه‌ قابل احترام شما « عرب گالف» (خلیج عرب) که احتمالا منظور شما همان خلیج بین بحرین و ایران است، اشتباه انتخاب شده است با توجه به تعهد آکادمیک و اصولی که دانشگاه شما به آن معتقد است، این اسم باید با نام شناخته شده اصلی، تاریخی و بین المللی آن تحت عنوان «خلیج فارس» احیا شود. بیایید به دست‌های نادرستی و ناسالمی که میلیون‌ها اسکناس خرج می‌کنند تا تاریخ را تغییر دهند کمک نکنیم. بیایید در آینده دانشجویانی داشته باشیم که به تحصیل در یک مرکز آکادمیک قابل اطمینان افتخار کنند.
علاوه بر شواهد تاریخی برای خلیج فارس، شما باید آگاه باشید که چندین قطعنامه در سازمان ملل متحد وجود دارد که در آن‌ها این سازمان خلیج مزبور را رسما به عنوان خلیج فارس می‌شناسد.
بعلاوه آخرین گزارش ارایه شده از سوی گروه کارشناسان اسامی جغرافیایی سازمان ملل، اجازه کار شماره 61، وین در 28 مارس 2006 تاکید شده که خلیج فارس نام اصلی این خلیج است همچنین نیازی به گفتن نیست که در تمام موسسات تحقیقاتی جغرافیایی بین‌المللی نیز این نقطه از جهان به عنوان خلیج فارس شناخته شده است. همان طور که متوجه هستید هدف ما این است که مباحث اعتراض‌آمیز را به عنوان شواهد خودمان مطرح کنیم و آینده بر روی آنچه ما برای احیای میراث جهانی برای نسل‌های آینده انجام داده‌ایم، قضاوت خواهد کرد. ما امیدواریم که شما هم اکنون در موقعیتی برای اتخاذ تصمیم درست پس از اختصاص دادن وقت ارزشمندتان به خواندن درخواست ما قرار داشته باشید.»
 
 حتما به لینک زیر برید و پایین صفحه گزینه
CLICK HERE TO SIGN PETITION
رو کلیک کنید و بعد مشخصات خود رو وارد کرده و امضا رو کامل ارسال کنید
 
 
همین الان این ایمیل رو به هرجا که میتونید فوروارد کنید تا این اعراب سوسمار خور بفهمن با ایرونی نباید در افتاد
 
 
با تشکر 


< >

ایا میدانی؟

نویسنده:هانیه .خ::: چهارشنبه 85/3/3::: ساعت 2:46 صبح
آیا میدانستی در برج ایفیل دو میلیون و نیم پیچ به کار رفته است؟

 
آیا میدانستی که پیاز بعلت داشتن انسولین گیاهی و اینولین برای مبتلایان به مرض قند مفید بوده و قند خون را پایین میاورد؟

 
آیا میدانستی که اصلاح صورت را اسکندر مقدونی مد کرد؟ بطوری که هرگز اصلاح نکرده به میدان جنگ نمی رفت؟

 
آیا میدانستی 135 میلیون نفر از مردم دنیا به بیماری دیابت مبتلا هستند؟

 
آیا میدانستی که قویترین زلزله ایی که تا بحال در جهان رخ داده و به ثبت رسیده است در سال 1960 در اقیانوس آرام نزدیک کشور شیلی رخ داد که قدرت آن نه و نیم ریشتر بود که فقط سه هزار نفر جان خود را از دست دادند؟

 
آیا میدانستی که بزرگترین تخم، در مقـــــــایسه با اندازه بـــــــدن، متعلق به پرنده ای به نام «کیوی» است که در استرالیا زندگی می کند. جثه کیوی، تقریبا" به اندازه یک مرغ است، اما تخمی که می گذارد، یک چهارم بدنش وزن دارد؟

 
آیا میدانستی دانشمندان به تازگی کشف کرده اند که تقریبا" سی تا چهل درصد از همه سرطان ها با خوردن میوه ، سبزیجات ، غذاهای گیاهی کم چرب و مواد غذایی پرکالری ، قابل پیش گیری است؟

 
آیا میدانستی دانشمندان به تازگی کشف کرده اند که تقریبا" 30 تا 40 درصد از همه سرطان ها با خوردن میوه ، سبزیجات ، غذاهای گیاهی کم چرب و مواد غذایی پرکالری ، قابل پیش گیری است

 
آیا میدانستی لباس قرمز و سفید بابا نوئل از شرکت کوکاکولا به یادگار مانده است، سال 1931 میلادی شرکت کوکاکولا برای تبلیغات خود از این رنگها در لباس بابا نوئل استفاده کرد؟

 
آیا میدانستی زالو دارای یازده معده و سه دهان میباشد و هر دهان داری صد عدد دندان میباشد، جالب است این را هم بدانید که یک وعده خون مکیدن میتواند زالو را یک سال زنده نگه دارد؟

 
آیا میدانستی که فیلها از بوی عسل بدشان می آید. حتی بوی عسل فیل ها را فراری می دهد؟

 
آیا میدانستی که خانومها بیشتر از آقایون مبتلا به بیماری دیابت میشوند؟


< >

زندگی با تمام سختی هایش باز هم زیباست

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 85/3/1::: ساعت 11:48 صبح

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
My name is Nick Vujicic and I give God the Glory for how He has used my testimony to touch thousands of hearts around the world! I was born without limbs and doctors have no medical explanation for this birth "defect". As you can imagine, I was faced with many challenges and obstacles.
"Consider it pure joy, my Brothers, whenever you face trials of many kinds."
....To count our hurt, pain and struggle as nothing but pure joy? As my parents were Christians, and my Dad even a Pastor of our church, they knew that verse very well. However, on the morning of the 4th of December 1982 in Melbourne (Australia), the last two words on the minds of my parents was "Praise God!". Their firstborn son had been born without limbs! There were no warnings or time to prepare themselves for it. The doctors we shocked and had no answers at all! There is still no medical reason why this had happened and Nick now has a Brother and Sister who were born just like any other baby.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
The whole church mourned over my birth and my parents were absolutely devastated. Everyone asked, "if God is a God of Love, then why would God let something this bad happen to not just anyone, but dedicated Christians?" My Dad thought I wouldn"t survive for very long, but tests proved that I was a healthy baby boy just with a few limbs missing.
 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Understandably, my parents had strong concern and evident fears of what kind of life I"d be able to lead. God provided them strength, wisdom and courage through those early years and soon after that I was old enough to go to school.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
The law in Australia didn"t allow me to be integrated into a main-stream school because of my physical disability. God did miracles and gave my Mom the strength to fight for the law to be changed. I was one of the first disabled students to be integrated into a main-stream school.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
I liked going to school, and just try to live life like everyone else, but it was in my early years of school where I encountered uncomfortable times of feeling rejected, weird and bullied because of my physical difference. It was very hard for me to get used to, but with the support of my parents, I started to develop attitudes and values which helped me overcome these challenging times. I knew that I was different but on the inside I was just like everyone else. There were many times when I felt so low that I wouldn"t go to school just so I didn"t have to face all the negative attention. I was encouraged by my parents to ignore them and to try start making friends by just talking with some kids. Soon the students realized that I was just like them, and starting there God kept on blessing me with new friends.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
There were times when I felt depressed and angry because I couldn"t change the way I was, or blame anyone for that matter. I went to Sunday School and learnt that God loves us all and that He cares for you. I understood that love to a point as a child, but I didn"t understand that if God loved me why did He make me like this? Is it because I did something wrong? I thought I must have because out of all the kids at school, I"m the only weird one. I felt like I was a burden to those around me and the sooner I go, the better it"d be for everyone. I wanted to end my pain and end my life at a young age, but I am thankful once again, for my parents and family who were always there to comfort me and give me strength.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Due to my emotional struggles I had experienced with bullying, self esteem and loneliness, God has implanted a passion of sharing my story and experiences to help others cope with whatever challenge they have in their life and let God turn it into a blessing. To encourage and inspire others to live to their fullest potential and not let anything get in the way of accomplishing their hopes and dreams.
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
One of the first lessons that I have learnt was not to take things for granted.
           
      Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service      
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
"And we know that in all things God works for the best for those who love Him."
That verse spoke to my heart and convicted me to the point where that I know that there is no such thing as luck, chance or coincidence that these "bad" things happen in our life.
I had complete peace knowing that God won"t let anything happen to us in our life unless He has a good purpose for it all. I completely gave my life to Christ at the age of fifteen after reading John 9. Jesus said that the reason the man was born blind was "so that the works of God may be revealed through Him." I truly believed that God would heal me so I could be a great testimony of His Awesome Power. Later on I was given the wisdom to understand that if we pray for something, if it"s God"s will, it"ll happen in His time. If it"s not God"s will for it to happen, then I know that He has something better.
 I now see that Glory revealed as He is using me just the way I am and in ways others can"t be used.
I am now twenty-one years old and have completed a Bachelor of Commerce majoring in Financial Planning and Accounting. I am also a motivational speaker and love to go out and share my story and testimony wherever opportunities become available. I have developed talks to relate to and encourage students through topics that challenge today"s teenagers. I am also a speaker in the corporate sector.
                                           Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
I have a passion for reaching out to youth and keep myself available for whatever God wants me to do, and wherever He leads, I follow.
I have many dreams and goals that I have set to achieve in my life. I want to become the best witness I can be of God"s Love and Hope, to become an international inspirational speaker and be used as a vessel in both Christian and non-Christian venues. I want to become financially independent by the age of 25, through real estate investments, to modify a car for me to drive and to be interviewed and share my story on the "Oprah Winfrey Show"! Writing several best-selling books has been one of my dreams and I hope to finish writing my first by the end of the year. It will be called "No Arms, No Legs, No Worries!"
  
 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
I believe that if you have the desire and passion to do something, and if it"s God"s will, you will achieve it in good time. As humans, we continually put limits on ourselves for no reason at all! What"s worse is putting limits on God who can do all things. We put God in a "box". The awesome thing about the Power of God, is that if we want to do something for God, instead of focusing on our capability, concentrate on our availability for we know that it is God through us and we can"t do anything without Him. Once we make ourselves available for God"s work, guess whose capabilities we rely on? God"s!
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting ServiceHosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 
 
 
Something"s never change...
               But something"s do...
 
 
KHODAYA SALAMTIE MA MARHOON MOHEBBATE TOST
MOHEBBATAT RA AZ MA DARIGH NAKON
ERADEHEY MA KHASTE TOST
HAMISHE BARAYEMAN BEKHAH


< >

برای اسمانی شدن هیچ وقت دیر نیست

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 85/3/1::: ساعت 1:22 صبح

برای آسمانی شدن هیچ وقت دیر نیست

 

برای یافتن آن چه که همیشه آرزومند آن هستی، هیچ وقت دیر نیست.

اما نخست باید خود را دریابی و بشناسی و طلب از خود را جایگزین درخواست از بیگانه کنی.

لحظه ای آرام بگیر و دریاب که در زندگی به راستی دنبال چه هستی و چه چیز تو را به سوی هدف نهایی ات هدایت می کند.

از خود بپرس در این سفر باید با چه کسانی همراه باشم؟ توشه راه من چه می تواند باشد؟ آیا می توانم همسفرانم را خودم انتخاب کنم؟ آیا باید مبارزه کنم؟ آیا می توانم بدون فشار و اسارتی راهم را ادامه دهم؟

و ...

همه سوالاتی را که از درون خود می کنی، صادقانه پاسخ بده و آن ها را بر روی یک برگه سپید بنویس.

بنویس که دوست داری رشد کنی یا فقط مایلی زنده باشی.

خود را صدا کن، از درون با خود بی پروا و شفاف سخن بگو، و سپس آرام بگیر، تا ببینی که جهت نگاه تو اشتباه بوده است.

همیشه به بیرون نگریستی و به دنبال مقصری جز خود گشتن؛ مهم ترین بینشی است که تو باید آن را باور کنی.

تو بازتاب هر فکر و احساسی را که نسبت به پیرامون خود داری، در زندگی خود مشاهده خواهی کرد.

قانون بازگشت الهی در همه احوال در اطراف تو وجود دارد؛ مطمئن باش اگر نگاه خود را عوض نکنی، این قانون با متخلفان معنویت برخوردی جدی خواهد کرد.

پس خودت را بشناس و بینش خود را در زندگی روزانه ات که پر از حرص، خشم، حسادت، کینه، قضاوت نابجا، ستم و نامهربانی است تغییر بده.

وقتی بدانی که هستی و چه می خواهی و با عوض کردن راه خود؛ در مسیر زندگی با انرژی جدیدی مواجه خواهی شد و این همان چیزی است که تو سالیان سال به دنبال آن بوده ای و برای به دست آوردنش به هر دری کوبیده ای.

این موهبتی است که واقعیت دارد و هر یک از ما می توانیم با توکل کامل به خدا راهی را که گم کرده بودیم، باز شناسیم و با آرامش و سرور حمایت و هدایت خدا را تجربه کنیم.

سعی کن هر روز بیش از روز پیش با خرد لایتناهی ارتباط برقرار کنی و کیفیت والای این تجربه را دریابی و مطمئن باش که درس های زندگی اتفاقی نیست، بلکه هر رویدادی به سبب این پیش آمده که تو چیزی را بیاموزی؛ پس با تکیه بر مهر و بخشش خدا زندگی خود را سرشار از رویدادهای الهی کن.

عشق را احساس کن و خواهان راهنمایی الهی باش و با احساس حضور خدا در همه امور زندگی ات، ترس ها و نگرانی ها را در حال رفتن، و خیر و برکت را در حال پدیدار شدن در زندگی ات ببین.

دست از جنگیدن بردار، از دیگران تقلید نکن، داوری را به خدا بسپار و متوجه باش که قانون الهی در همه احوال از تو و منافعت حمایت خواهد کرد؛ بنابراین آزاد و رها با احساس به این که خرد الهی راه ها و چاره های حکیمانه اش را در یاری به تو همراه خواهد کرد، آنچه را که آرزومندی بیافرین و خود را غرق در سعادت و آگاهی معنوی ببین.

 

اکنون زمان آن فرا رسیده که بدانی برای یافتن آن چه که همیشه آرزومند آن بوده ای، هیچ وقت دیر نیست.

 

 

 



< >

تجربه

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 85/3/1::: ساعت 1:14 صبح

 

تجربه

تجربه کلمه ایست که انسانها بر خطاهای خویش مینهند

آموخته ام... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
. آموخته ام... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم
آموخته ام... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال .بالا رفتن از کوه هستیم
آموخته ام... که فرصتها هیچ گاه از بین نمیروند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته ما را تصاحب خواهد کرد
.آموخته ام... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
.آموخته ام... که لبخند ارزانترین راهی است که میتوان توسط آن نگاه را وسعت داد
.آموخته ام... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم، اما می توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب کنم

باور کنید
باور کنید ، نیروی آدمی ، بی کران است.
باور کنید ،هیچ کاری از اراده آدمی خارج نیست
باور کنید ،که از عشق آفریده شده اید ، پس عشق را بیافرینید.
باور کنید ،خورشید به خاطر شما ، طلوع می کند.
باور کنید ،خدا هیچگاه از بندگانش ناامید نمی شود ولی بندگان او چرا!
باور کنید ، لایق بودن هستید.
باور کنید ، که اکنون مهم ترین لحظه است.
باور کنید ، که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنید ، که شما هم می توانید
و تمام باورهای خود را از ته دل باور کنید تا زندگی ، شما را باور کند!

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی
پس از اشک و چراغ راه را داده است

روزنه های امید رادردل تاریکمان روشن کن


< >

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 85/3/1::: ساعت 1:4 صبح

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گقت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.

انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پرزدن یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.

پرنده این را گفت و پرزد. انسان پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت می آید، تو را با دو پا و دو بال آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟»

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست.

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ

روزی ممکن است قایق ما هم به صخره برخورد کند
پل های زیادی هست که باید آنها را ساخت
لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند
یک نکته از دکتر علی شریعتی
شما عظیم تر از آن هستید که فکر می کنید
رسیدن به کمال
فقر
چرا خداوند مادران را آفرید
فلسفه ملاصدرا درباره خدا
نقاشی های ناخودآگاه ، شخصیت شما را آشکار می کند
فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[عناوین آرشیوشده]


[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com