سفارش تبلیغ
ابزار بهینه سازی سایت
ابزار بهینه سازی سایت
 
 تعداد کل بازدید : 128036

  بازدید امروز : 23

  بازدید دیروز : 46

ابان 86 - پرپرواز2

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

لینک دوستان

لوگوی دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لینک به لوگوی من

ابان 86 - پرپرواز2

 

حضور و غیاب

یــــاهـو

 

فهرست موضوعی یادداشت ها

ادبی[130] . خبری[25] . ادبی 2[17] . حکایت ها[12] . اجتماعی[12] .

 

بایگانی

فروردین 86
اردیبهشت 86
اسفند 85
بهمن 85
دی 85
ابان 85
مهر 85
شهریور85
مرداد 85
تیر 85
خرداد 85
اردیبهشت 85
جملاتی طلا تر از طلا
زندگی زیباست
دانستنی ها
مصاحبه
خبری
سخن روز
خرداد 86
تیر 86
مرداد 86
شهریور 86
مهر 86
ابان 86
اذر 86
دی86
بهمن 86
اسفند86
فروردین 87
اردیبهشت 87
net work
خرداد 87

 

جستجوی سریع

 :جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

 

اشتراک

 

 

چون سختى به نهایت رسد ، گشایش در رسد ، و چون حلقه‏هاى بلا سخت به هم آید ، آسایش در آید . [نهج البلاغه]

< >

اشک عشق

نویسنده:هانیه .خ::: جمعه 86/8/18::: ساعت 1:22 صبح

                              اشک عشق
قطره دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار
خدا می گفت:ازقطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج وعشق
و
صبوری.هر قطره را لیاقت دریانیست.قطره عبور کرد و گذشت قطره
ایستاد ومنجمد شد قطره روان شد  وراه افتاد و به سمت اسمان رفت.
هر بارچیزی تازه از رنج وعشق وصبوری اموخت تا روزی که خدا
گفت:
امروز روز توست روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم
دریا  را چشید وطعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا
گفت: ایا از دریا
بزرگتر هم هست؟ خداگفت: اری هست.قطره گفت:
پس من ان را می خواهم.
بزرگترین رابی نهایت را. خدا  قطره را
برداشت و در قلب ادم گذاشت وگفت: 
این بینهایت است.ادم عاشق
 بود. 
دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی  ان بریزد. اما
هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق  را  نداشت.قطره از قلب عاشق
عبور کرد .ادم همه عشقش را توی یک قطره ریخت.وقتی  قطره از
چشم عاشق
چکید خدا گفت : حالا تو بی نهایتی چون که عکس من در
اشک عاشق است.



< >

در باز

نویسنده:هانیه .خ::: سه شنبه 86/8/8::: ساعت 10:0 صبح

در باز

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد
و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید
نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل
نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در
گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد!
که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس
را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد،
چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه
و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم
که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته
را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید.
این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
"من که هستم...!؟"



< >

7آبان، روز کورش بزرگ پایه گذارتمدن ایران ، خجسته باد

نویسنده:هانیه .خ::: دوشنبه 86/8/7::: ساعت 11:22 صبح

 

این نوشتار به پارسی سره (خالص) نوشته شده و واژه های درون کمانک ها (پرانتزها)، واژه های بیگانه یا واژه های پارسی عربی شده (معرب) می باشند که با همسنگ پارسی سره آن جایگزین ‌شده اند.‌

 7آبان، روز کورش بزرگ پایه گذارتمدن ایران ، خجسته باد

 

و چنین گفت ابر مرد کارنامه (تاریخ) ایران:

فرمان دادم تا کالبدم را بدون گاهوک (تابوت) و مومیایی به خاک بسپارند، تا پاره های تنم خاک ایران را درست کند.

و آیا می دانید؟

واژه شاهراه از راهی که پادشاه کورش بزرگ میان سارد پایتخت کارون و پاسارگاد بنیاد کرد گرفته شده است. 

پادشاه کورش بزرگ در شوروی پیشین شهری ساخت به نام کورپولیس که خجند امروزی نام دارد.

پادشاه کورش بزرگ پس از پیروزی بر بابل به پرستشگاه مردوک رفت و برای نشان دادن نیکی و دوستی به بابلی ها به خدای آنان ارج نهاد و در همان پرستشگاه که بیش از 1000 متر بلندی داشت تاج گذاری کرد.

پادشاه کوروش بزرگ پس از گرفتن بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوغ بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد.

نخستین هنرستان  در ایران بدست پادشاه کورش بزرگ در شوش برای آموزش کار و هنر ساخته شد .

دیوار چین با بهره گیری از دیواری که پادشاه کورش بزرگ در اواختر (شمال) ایران در سال 1194 ایرانی (اکنون 3745)، برای جلوگیری از تاخت تیره های اواختری ساخت، ساخته شد.

نخستین سامانه (سیستم) بکارگرفتن کشوری به گونه لشگری و ستادی برای دوره 40 سال کارکردن و سپس بازنشستگی و گرفتن ورستاد (مستمری) همیشگی را پادشاه کورش بزرگ در ایران پایه گذاری کرد.

 

 و نخستین فرمان (منشور) آزادی جهان از او:

کوروش، منم شهریار روشنایی
 
برای من که برادر بینایان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جالیز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان یکی ست
 همه خان و مان من اند.
من کوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد
 
من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دلیری و دانایی
دارایی همیشگی مردم من است
و من با همدلی مردمانم بود
که کاریزها و رودها را روان کرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا کرده ام
و من برای شما  بوی خوش و خواب آرام و زندگی زیبا
...
برای شما، مردمان بزرگ آرزو میکنم.
 
من کوروشم
پسر ماندانا و کمبوجیه که با شما سخن میگویم
سرانجام شادمانی از آن شماست
و او که شادمانی مردم من را نمی خواهد از ما نیست
 او برده بی مزد اهریمن است
 
زنان میهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دلیرند
بدین ‌نشان هرگز شکست نخواهیم خورد
بدین ‌نشان هرگز فریفته نخواهیم شد

من کوروشم شاه شاهان شما
و من این سنگ نبشته را به نوترین ‌دبیر‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمی فرمان براند
 
 


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

روزی ممکن است قایق ما هم به صخره برخورد کند
پل های زیادی هست که باید آنها را ساخت
لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند
یک نکته از دکتر علی شریعتی
شما عظیم تر از آن هستید که فکر می کنید
رسیدن به کمال
فقر
چرا خداوند مادران را آفرید
فلسفه ملاصدرا درباره خدا
نقاشی های ناخودآگاه ، شخصیت شما را آشکار می کند
فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[عناوین آرشیوشده]


[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com