<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://2pareparvaz.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">پرپرواز2</title>
	<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Thu, 28 Aug 2008 09:35:04 GMT</updated>
	<author><name>هانيه .خ</name></author>

	<openSearch:totalResults>10</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>10</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/598253.htm</id>
<updated>Sun, 27 Jul 2008 02:35:00 GMT</updated>
<title type="text">پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0080 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;حکايت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot;&gt;سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:« من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چيزي لازم ندارم.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم.» &lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/598253.htm" title="پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/574740.htm</id>
<updated>Tue, 08 Jul 2008 03:02:00 GMT</updated>
<title type="text">لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود: &lt;BR&gt;پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند. &lt;BR&gt;سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند . &lt;BR&gt;پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده. &lt;BR&gt;پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن. &lt;BR&gt;پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام. &lt;BR&gt;پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش! &lt;BR&gt;مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند! &lt;BR&gt;اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد! &lt;BR&gt;مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند! &lt;BR&gt;زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛ &lt;BR&gt;در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/574740.htm" title="لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/563189.htm</id>
<updated>Sat, 28 Jun 2008 01:33:00 GMT</updated>
<title type="text">يك نكته از دكتر علي شريعتي</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN class=postbody&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 13pt&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0080&gt;مرا کسي نساخت.خدا ساخت&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;نه آنچنان که &quot;کسي مي خواست&quot; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;که من کسي نداشتم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;کسم خدا بود.کس بي کسان &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نه از من پرسيد و نه از آن &quot;من ديگر&quot;م . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من يک گل بي صاحب بودم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرا از روح خود در آن دميد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و بر روي خاک و در زير آفتاب &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تنها رهايم کرد &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;مرا به خود واگذاشت&quot;.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#800080&gt;يك نكته از دكتر علي شريعتي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/563189.htm" title="يك نكته از دكتر علي شريعتي" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/562515.htm</id>
<updated>Fri, 27 Jun 2008 01:59:00 GMT</updated>
<title type="text">شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; color=#cc0099 size=4&gt;شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ذات نايافته از هستي بخش&lt;BR&gt;کي تواند که شود هستي بخش&lt;BR&gt;مولوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناتانيل براندن:اولين ماجراي عشقي که بايد در اين جهان با موفقيت به کمال برسانيم رابطه اي است که با خود داريم وتنها بعد از اين مرحله است که مي توانيم براي برقراري يک ارتباط آماده شويم وفقط پس از اين مرحله است که قادر به عشق ورزيدن هستيم ومي توانيم عشق ديگران را به درونمان راه بدهيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ديپاک چوپرا :آنچه حکايت عشق را خلق مي کند اين توانايي است که خود را دوست داشتني ببينيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماکسول مالتز:موريانه ها چوب را مي خورند،حاصل زحمت انسان ها رابر باد مي دهند به همين دليل است که در نظر انسان موجوداتي موذي و بد جنس هستند.وقتي احساس بي ارزش بودن مي کنيم موريانه هاي غارتگر را به جان خود مي اندازيم .از درون خود را مي خوريم و آن قدر ادامه مي دهيم تا به صفر مطلق برسيم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ريچارد دکارلسون:عدم خويشتن پذيري آن قدر زياد شده که بايد شعر که &quot;همسايه ات را به اندازه خودت دوست بدار &quot; به اين جمله &quot;خودت را به اندازه همسايه ات دوست بدار &quot; تغيير کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گوته :بالا ترين شيطاني که ممکن است بر انسان نازل شود گمان باطل ونا خوشايندي است که از خود داشته باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نيل دونالدوالش :هر تصميمي که مي گيري ،تصميمي درباره آنچه انجام مي دهي نيست بلکه تصميمي است که در مورد آن که تو چه کسي هستي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/562515.htm" title="شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/561575.htm</id>
<updated>Thu, 26 Jun 2008 01:01:00 GMT</updated>
<title type="text">رسيدن به کمال</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=6&gt;رسيدن به کمال&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;در نيويورک، بروکلين، مدرسه اي هست که مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني است. در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;او با گريه فرياد زد: کمال در بچه من &quot;شايا&quot; کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.&lt;FONT color=#ff0000&gt;کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند ...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه در روشي هست که ديگران با اون رفتار مي کنند و&amp;nbsp;سپس داستان زير را درباره شايا گفت&lt;/SPAN&gt;: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند تعدادي بچه را ديد که بيسبال بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;پدر شايا مي دونست که پسرش بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان&lt;/SPAN&gt;، &lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اما او فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها مي کنه. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;پس به يکي از بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم&lt;/SPAN&gt;...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد! &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;تا به حال شايا به خط اول ندويده بود! شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! &amp;nbsp;توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;شايا بسمت خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!! &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;وقتي به 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه&lt;/SPAN&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت: &lt;/FONT&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl&gt;
&lt;DIV class=MsoNormal style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot; align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl&gt;اون 18 پسر به کمال رسيدند... &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/561575.htm" title="رسيدن به کمال" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/540948.htm</id>
<updated>Mon, 09 Jun 2008 01:13:00 GMT</updated>
<title type="text">فقر</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;فقر&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;روزي يک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند.&lt;BR&gt;در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟&lt;BR&gt;پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!&lt;BR&gt;پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه کردي؟&lt;BR&gt;پسر پاسخ داد: بله پدر!&lt;BR&gt;و پدر پرسيد: چه چيزي ازاين سفر ياد گرفتي؟&lt;BR&gt;پسر کمي فکر کرد و بعد به آرامي گفت: فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهارتا. ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنهابي انتهاست!&lt;BR&gt;با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/540948.htm" title="فقر" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/498389.htm</id>
<updated>Wed, 07 May 2008 00:48:00 GMT</updated>
<title type="text">چرا خداوند مادران را آفريد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0099 size=5&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;چرا خداوند مادران را آفريد&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد. &lt;BR&gt;فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟ &lt;BR&gt;و خدا پاسخ داد : &lt;BR&gt;مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟&lt;BR&gt;بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده. &lt;BR&gt;فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود . &lt;BR&gt;فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟ &lt;BR&gt;اين همه كار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن &lt;BR&gt;نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم. &lt;BR&gt;وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه . &lt;BR&gt;فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد: &lt;BR&gt;اين كه خيلي لطيفه!!&lt;BR&gt;بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.&lt;BR&gt;فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟ &lt;BR&gt;خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه . &lt;BR&gt;فرشته گونه زن رو لمس كرد: &quot;خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !&quot;&lt;BR&gt;خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .&lt;BR&gt;فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟ &lt;BR&gt;اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .&lt;BR&gt;فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..&lt;BR&gt;فقط يك چيزش خوب نيست. &lt;BR&gt;خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اين متن رو براي تمام دوستان خانم خودتون بفرستيد تا بدونند كه چقدر فوق‌العاده هستند&lt;BR&gt;و همينطور براي آقايان كه گاهي لازمه بهشون يادآوري بشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/498389.htm" title="چرا خداوند مادران را آفريد" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/498386.htm</id>
<updated>Wed, 07 May 2008 00:46:00 GMT</updated>
<title type="text">فلسفه ملاصدرا درباره خدا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#cc0099 size=5&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فلسفه ملاصدرا درباره خدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;خداوند بي نهايت است و لامكان و لازمان&lt;BR&gt;اما به قدر فهم تو كوچك مي شود&lt;BR&gt;وبه قدر نياز تو فرود مي آيد&lt;BR&gt;و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود &lt;BR&gt;و به قدر ايمان تو كارگشا&lt;BR&gt;يتيمان را پدر مي شود و مادر&lt;BR&gt;نااميدان را اميد مي شود &lt;BR&gt;گمگشتگان را راه مي شود&lt;BR&gt;در تاريكي ماندگان را نور مي شود&lt;BR&gt;محتاجان به عشق را عشق مي شود&lt;BR&gt;خداوند همه چيز مي شود و همه كس را &lt;BR&gt;به شرط اعتقاد&lt;BR&gt;به شرط پاكي دل &lt;BR&gt;به شرط طهارت روح &lt;BR&gt;به شرط پرهيز از معامله با ابليس&lt;BR&gt;بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف&lt;BR&gt;و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي&lt;BR&gt;چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه&lt;BR&gt;بر سفره شما با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند &lt;BR&gt;در دكان شما كفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي كند&lt;BR&gt;در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند&lt;BR&gt;مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/498386.htm" title="فلسفه ملاصدرا درباره خدا" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/488130.htm</id>
<updated>Mon, 28 Apr 2008 00:45:00 GMT</updated>
<title type="text">نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشكار مي كند</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشكار مي كند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: &quot;Times New Roman&quot;, serif&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مطمئناً تا به حال اين تجربه را داشته ايد كه در كلاس درس و يا يك جلسه و سمينار حوصله تان سر رفته باشد ، آن وقت با خودكاري كه در دست داريد بر روي كاغذ مقابلتان بي هدف نقاشي هايي را مي كشيد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ممكن است اين خطوط درهم و مبهم ، در نگاه اول چيز جالبي براي گفتن نداشته باشند ولي به اعتقاد بسياري از روان شناسان اين نوع نقاشي هاي ناخودآگاه نمايانگر درون و افكار ما هستند كه به دور از محدوديت هاي ذهن آگاهمان پديد مي آيند و اسرار ناگفته اي از شخصيت ما را به تصوير مي كشند ؛ آرزوها ، اميال ، ترس ها و رؤياهاي نهفته اي كه هيچ گاه نتوانسته ايم آنها را بر زبان بياوريم ...&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://marshal-modern.org/join.htm&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://marshal-modern.org/join.htm&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 580px; HEIGHT: 1053px&quot; height=1110 src=&quot;http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-4-24/50217014-2078-4412-8653-2d19795d70ed.jpg&quot; width=700 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://marshal-modern.org/join.htm&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 639px; HEIGHT: 1074px&quot; height=1100 src=&quot;http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-4-24/6a1e9418-764d-4c45-b469-3fc4fd2aa322.jpg&quot; width=700 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 12pt&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://marshal-modern.org/join.htm&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 596px; HEIGHT: 1128px&quot; height=1200 src=&quot;http://www.marshal-modern.ir/MarshalPictureArchive/Images/2008-4-24/337c7acf-f7c2-4bb6-947c-80cfd3518013.jpg&quot; width=700 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/488130.htm" title="نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشكار مي كند" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:2pareparvaz.ParsiBlog.com/430125.htm</id>
<updated>Mon, 03 Mar 2008 00:13:00 GMT</updated>
<title type="text">فرستادن نامه به 500 قرن بعد</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند وقتي است که يک پروژه فضايي به نام KEO آغاز شده است. در اين پروژه هر کسي مي تواند به صورت کاملا رايگان و کاملا ناشناس يک نامه بنويسد. اين نامه ها در حافظه هاي خاصي نگهداري مي شود و در سال 2010 به فضا فرستاده خواهد شد. شما مي توانيد با فرستادن اين نامه به فرزندانتان در 50000 سال بعد حرفي بزنيد. اين نامه ها که حداکثر در 4 صفحه ويا 6000 کاراکتر نوشته خواهد شد 2 فايده بزرگ دارند&lt;BR&gt;همين مقدار زمان قبل بشر آن موقع در غارهايي در استراليا بر روي ديوار نقاشي مي کرد. همان نقاشي هاي در ظاهر بي ارزش به ما در شناخت آنها کمک مي کند. همين کار باعث مي شود تا فرزندان ما در پنجاه هزار سال بعد خود ما را راحت بشمارند.&lt;BR&gt;در سال 2011 اين نامه ها به صورت کاملا ناشناس بر روي وبسايتي قرار خواهند گرفت. با تحليل اين اتفاقات حرف دل بسياري از مردم جهان به گوش ديگر مردم مي رسد. اين اتفاق در همين زمان ما مي افتد و مسلما باعث مي شود يک فرد خارجي که حرف دل يک ايراني را بخواند در تفکراتش تجديد نظر کند. مثلا مي توانيم نامه يک فقير در بدترين محله هاي يک کشور فقير را بخوانيم و از وضعش با خبر شويم. به نظر من اين ارزش خيلي چيزها را دارد. &lt;BR&gt;فکر مي کنم شما هم مشتاق به فرستادن نامه به فرزندانتان شده ايد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000080&gt;فرستادن نامه به 500 قرن بعد &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;به &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A style=&quot;TEXT-DECORATION: none&quot; href=&quot;http://www.keo.org/uk/pages/message.php&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#003399 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;صفحه فرستادن نامه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; برويد. &lt;A href=&quot;http://www.keo.org/uk/pages/message.php&quot;&gt;http://www.keo.org/uk/pages/message.php&lt;/A&gt;و فرم مربوطه را تکميل کنيد. (پر کردن فرم بسيار ساده است.)&lt;BR&gt;راستي اين پروژه محرمانه بودن اطلاعات را تضمين مي کند. &lt;BR&gt;اگر همه اين کارها را کرديد وقتش است که به نامه اي که آماده کرديد را بفرستيد. در اول همان صفحه کادر مخصوص را مي بينيد. بعد يک بار همه چيز را چک کنيد و دکمه Send را بزنيد. &lt;BR&gt;پنجاه هزار سال بعد پيام شما به دست فرزندانتان مي رسد. از همه شما براي کمک به اين پروژه دعوت مي کنم.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://2pareparvaz.ParsiBlog.com/430125.htm" title="فرستادن نامه به 500 قرن بعد" type="text/html" />
<author><name>هانيه .خ</name></author>
</entry>

</feed>