تعداد کل بازديد : 10350

  بازديد امروز : 2

  بازديد ديروز : 4

هانيه .خ - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

هانيه .خ - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

محبّت انسان به برادرانش، برايش نزد خداوند، فضيلتي به شمار مي رود. [امام صادق عليه السلام]

   [آرشيو شده ها]< >

+ پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 6/5/1387::: ساعت 2:35 صبح

حکايت


 


سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند.

يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت:« من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.»

نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم.»

نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چيزي لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟»

در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.

وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم.»




< >

+ لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 18/4/1387::: ساعت 3:2 صبح

لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند


مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.
پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!
مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!
مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!
زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛
در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!



< >

+ يک نکته از دکتر علي شريعتي

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 8/4/1387::: ساعت 1:33 صبح

مرا کسي نساخت.خدا ساخت


نه آنچنان که "کسي مي خواست"

که من کسي نداشتم

کسم خدا بود.کس بي کسان

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسيد و نه از آن "من ديگر"م .

من يک گل بي صاحب بودم

مرا از روح خود در آن دميد

و بر روي خاک و در زير آفتاب

تنها رهايم کرد

"مرا به خود واگذاشت".


يک نکته از دکتر علي شريعتي


 



< >

+ شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد

نويسنده:هانيه .خ::: جمعه 7/4/1387::: ساعت 1:59 صبح

شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد


ذات نايافته از هستي بخش
کي تواند که شود هستي بخش
مولوي

ناتانيل براندن:اولين ماجراي عشقي که بايد در اين جهان با موفقيت به کمال برسانيم رابطه اي است که با خود داريم وتنها بعد از اين مرحله است که مي توانيم براي برقراري يک ارتباط آماده شويم وفقط پس از اين مرحله است که قادر به عشق ورزيدن هستيم ومي توانيم عشق ديگران را به درونمان راه بدهيم.

ديپاک چوپرا :آنچه حکايت عشق را خلق مي کند اين توانايي است که خود را دوست داشتني ببينيم.

ماکسول مالتز:موريانه ها چوب را مي خورند،حاصل زحمت انسان ها رابر باد مي دهند به همين دليل است که در نظر انسان موجوداتي موذي و بد جنس هستند.وقتي احساس بي ارزش بودن مي کنيم موريانه هاي غارتگر را به جان خود مي اندازيم .از درون خود را مي خوريم و آن قدر ادامه مي دهيم تا به صفر مطلق برسيم.

ريچارد دکارلسون:عدم خويشتن پذيري آن قدر زياد شده که بايد شعر که "همسايه ات را به اندازه خودت دوست بدار " به اين جمله "خودت را به اندازه همسايه ات دوست بدار " تغيير کند.

گوته :بالا ترين شيطاني که ممکن است بر انسان نازل شود گمان باطل ونا خوشايندي است که از خود داشته باشد.

نيل دونالدوالش :هر تصميمي که مي گيري ،تصميمي درباره آنچه انجام مي دهي نيست بلکه تصميمي است که در مورد آن که تو چه کسي هستي



< >

+ رسيدن به کمال

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 6/4/1387::: ساعت 1:1 صبح
رسيدن به کمال

 

در نيويورک، بروکلين، مدرسه اي هست که مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني است. در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...

 

او با گريه فرياد زد: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟!

 

افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند ...

 

پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه در روشي هست که ديگران با اون رفتار مي کنند و سپس داستان زير را درباره شايا گفت:

يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند تعدادي بچه را ديد که بيسبال بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟


پدر شايا مي دونست که پسرش بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان، اما او فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها مي کنه.

پس به يکي از بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟!

 

اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم...

درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...

اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد!

يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...


اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!

 

تا به حال شايا به خط اول ندويده بود! شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته!  توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!!

 

شايا بسمت خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!!

 

وقتي به 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...!

 

شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه...

پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت:




اون 18 پسر به کمال رسيدند...


< >

+ فقر

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 20/3/1387::: ساعت 1:13 صبح

فقر

روزي يک مرد ثروتمند، پسر کوجکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آنجا زندگي مي کنند، چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در خانه محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر!
پدر پرسيد آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسيد: چه چيزي ازاين سفر ياد گرفتي؟
پسر کمي فکر کرد و بعد به آرامي گفت: فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آنها چهارتا. ما در حياطمان يک فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد. ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنهابي انتهاست!
با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم



< >

+ چرا خداوند مادران را آفريد

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 18/2/1387::: ساعت 12:48 صبح

چرا خداوند مادران را آفريد

وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت کار مي کرد.
فرشته‌اي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يکي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش کنم ؟
بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيکي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حرکت داشته باشه که قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده کنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه که از زانوي زخمي تا قلب شکسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممکنه . مطمئني اين يک مدل درست و استاندارده ؟
اين همه کار براي امروز زياده بقيه‌اش رو بگذار براي فردا و تکميلش کن
نمي تونم ديگه آخراي کارمه. چيزي نمونده که موجودي را که محبوب قلبم هست رو کامل کنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي کنه و مي تونه 18 ساعت در روز کارکنه .
فرشته نزديکتر اومد و زن رو لمس کرد:
اين که خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش کردم . نمي توني تصور کني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتي پيروز بشه.
فرشته پرسيد : مي تونه فکر کنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فکر مي کنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو کنه .
فرشته گونه زن رو لمس کرد: "خدا فکر کنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چکه مي کنه !"
خدا اشتباه فرشته رو تصحيح کرد : چکه نمي کنه - اين اشکه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشکها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان کنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
فقط يک چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي کنه که چقدر با ارزشه .

اين متن رو براي تمام دوستان خانم خودتون بفرستيد تا بدونند که چقدر فوق‌العاده هستند
و همينطور براي آقايان که گاهي لازمه بهشون يادآوري بشه



< >

+ فلسفه ملاصدرا درباره خدا

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 18/2/1387::: ساعت 12:46 صبح

فلسفه ملاصدرا درباره خدا

خداوند بي نهايت است و لامکان و لازمان
اما به قدر فهم تو کوچک مي شود
وبه قدر نياز تو فرود مي آيد
و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو کارگشا
يتيمان را پدر مي شود و مادر
نااميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريکي ماندگان را نور مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود و همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکي دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبانهايتان را از هر آلودگي در بازار و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي ، ناراستي و نامردي
چنين کنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسه اي خوراک و تکه اي نان مي نشيند
در دکان شما کفه هاي ترازوهايتان را ميزان مي کند
در کوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند
مگر از زندگي چه مي خواهيد که در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟



< >

+ نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 9/2/1387::: ساعت 12:45 صبح

 


نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند


مطمئناً تا به حال اين تجربه را داشته ايد که در کلاس درس و يا يک جلسه و سمينار حوصله تان سر رفته باشد ، آن وقت با خودکاري که در دست داريد بر روي کاغذ مقابلتان بي هدف نقاشي هايي را مي کشيد.


ممکن است اين خطوط درهم و مبهم ، در نگاه اول چيز جالبي براي گفتن نداشته باشند ولي به اعتقاد بسياري از روان شناسان اين نوع نقاشي هاي ناخودآگاه نمايانگر درون و افکار ما هستند که به دور از محدوديت هاي ذهن آگاهمان پديد مي آيند و اسرار ناگفته اي از شخصيت ما را به تصوير مي کشند ؛ آرزوها ، اميال ، ترس ها و رؤياهاي نهفته اي که هيچ گاه نتوانسته ايم آنها را بر زبان بياوريم ...


 






< >

+ فرستادن نامه به 500 قرن بعد

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 13/12/1386::: ساعت 12:13 صبح

چند وقتي است که يک پروژه فضايي به نام KEO آغاز شده است. در اين پروژه هر کسي مي تواند به صورت کاملا رايگان و کاملا ناشناس يک نامه بنويسد. اين نامه ها در حافظه هاي خاصي نگهداري مي شود و در سال 2010 به فضا فرستاده خواهد شد. شما مي توانيد با فرستادن اين نامه به فرزندانتان در 50000 سال بعد حرفي بزنيد. اين نامه ها که حداکثر در 4 صفحه ويا 6000 کاراکتر نوشته خواهد شد 2 فايده بزرگ دارند
همين مقدار زمان قبل بشر آن موقع در غارهايي در استراليا بر روي ديوار نقاشي مي کرد. همان نقاشي هاي در ظاهر بي ارزش به ما در شناخت آنها کمک مي کند. همين کار باعث مي شود تا فرزندان ما در پنجاه هزار سال بعد خود ما را راحت بشمارند.
در سال 2011 اين نامه ها به صورت کاملا ناشناس بر روي وبسايتي قرار خواهند گرفت. با تحليل اين اتفاقات حرف دل بسياري از مردم جهان به گوش ديگر مردم مي رسد. اين اتفاق در همين زمان ما مي افتد و مسلما باعث مي شود يک فرد خارجي که حرف دل يک ايراني را بخواند در تفکراتش تجديد نظر کند. مثلا مي توانيم نامه يک فقير در بدترين محله هاي يک کشور فقير را بخوانيم و از وضعش با خبر شويم. به نظر من اين ارزش خيلي چيزها را دارد.
فکر مي کنم شما هم مشتاق به فرستادن نامه به فرزندانتان شده ايد ...

فرستادن نامه به 500 قرن بعد
به
صفحه فرستادن نامه برويد. http://www.keo.org/uk/pages/message.phpو فرم مربوطه را تکميل کنيد. (پر کردن فرم بسيار ساده است.)
راستي اين پروژه محرمانه بودن اطلاعات را تضمين مي کند.
اگر همه اين کارها را کرديد وقتش است که به نامه اي که آماده کرديد را بفرستيد. در اول همان صفحه کادر مخصوص را مي بينيد. بعد يک بار همه چيز را چک کنيد و دکمه Send را بزنيد.
پنجاه هزار سال بعد پيام شما به دست فرزندانتان مي رسد. از همه شما براي کمک به اين پروژه دعوت مي کنم.
 



   [آرشيو شده ها]

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com