تعداد کل بازديد : 10353

  بازديد امروز : 5

  بازديد ديروز : 4

اردیبهشت 85 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

اردیبهشت 85 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

با رغبت به آنچه نزد خداوند است، با اودوستي کن [امام علي عليه السلام]

< >

+ zendegi ejbari

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 31/2/1385::: ساعت 4:7 صبح
                                                         نمايش تصوير در وضيعت عادي   

من تو او



من درس مي خوانم



تو درس مي خواني



او سر چهار راه آدامس مي فروشد



من شام مي خورم



تو رستوران مي روي



او گرسنه است



من به ييلاق مي روم



تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد



او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي کند



من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم



تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري



او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي کند



من پدرم را دوست دارم



تو مادرت را دوست مي داري



او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي کار ميکند



پدر من مادرم را دوست دارد



پدر تو به مادرت عشق مي ورزد



او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند



من يک خواهر بزرگ تر و يک برادر کوچک تر دارم



تو يک برادر بزرگ تر و دو خواهر کوچک تر داري



او 6 برادر و 3 خواهر دارد



برادر من دانشگاه مي رود



خواهر تو دبيرستاني است



او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...



من عاشق شده ام



تو مي داني عشق چيست



او تا کنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نکرده است



من آن لاين هستم



تو آن لاين هستي



او بي نان است



من از سياست متنفرم



تو سياست را دوست داري



او شکم سير را بيشتر از سياست دوست دارد



من تابستان را دوست دارم



تو بهار را و شکوفه ها را دوست داري



براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند



من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم



تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي



او در زمستان و تابستان فقط يک زير انداز دارد



تفريح من گوش دادن به موسيقي است



تفريح تو ديدن فيلمي است



تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است



من از زندگي ام راضي نيستم



تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي



براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب



من او را ديده ام



تو او را ديده اي و تا کنون به زندگي او دقت نکرده اي



او براي ما حقيقتي تلخ است



او را ديده اي ؟ به زندگي اش فکر کرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي کردي ؟



او علت است يا معلول ؟




< >

+ راه بهشت

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 31/2/1385::: ساعت 1:37 صبح





راه بهشت



 


راه بهشت مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهميد که ديگر اين دنيا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميکشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يک پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند که به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود که آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان کرد: «روز به خير، اينجا کجاست که اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب که به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايمدروازهبان به چشمه اشاره کرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اينکه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود که به يک جاده خاکي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز کشيده بود و صورتش را با کلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره کرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر که ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نکنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - کاملأ برعکس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميکنند. چون تمام آنهايي که حاضرند بهترين دوستانشان را ترک کنند، همانجا ميمانند... بخشي از کتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو کوئيلو

نوشته شده توسط محمد در شنبه دوم ارديبهشت 1385 و ساعت<-Post Time->

< >

+ ايستگاه خدا

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 31/2/1385::: ساعت 1:10 صبح
  نمايش تصوير در وضيعت عادي                                                                   






ايستگاه خدا


                                                                        


قطاري که به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه خدا توقف کرد و پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت:


مقصد ما خداست، کيست که با ما سفر کند؟


کيست که رنج و عشق توامان بخواهد؟


کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر قطار سوار نشدند.


از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.


در هر ايستگاه که قطاري ايستاد، کسي کم مي شد، قطار مي گذشت و سبک مي شد، زيرا سبکي قانون راه خداست.


مسافراني که پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندکي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.


آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:


«درود بر شما، راز من همين بود. آن که مرا مي خواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.»


و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيد، ديگر نه قطاري بود و نه مسافري.



< >

+ حکايت 2

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 30/2/1385::: ساعت 12:31 عصر







حکايت


راز خوشبختي


  
تاجري پسرش را براي اموختن " راز خوشبختي " به نزد خردمندترين انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه مي رفت تا اينکه بالاخره به قصري زيبا برفراز کوهي رسيد .مرد خردمندي که او در جستجويش بود انجا زندگي مي کرد.
بجاي اينکه با يک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاري شد که جنب و جوش بسياري در ان به چشم مي خورد .فروشندگان وارد و خارج مي شدند .مردم در گوشه اي گفتگو مي کردند .ارکستر کوچکي موسيقي لطيفي مي نواخت و روي يک ميز انواع و اقسام خوراکيهاي لذيذ ان منطقه چيده شده شده بود .
خردمند با اين و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دليل ملاقاتش را توضيح مي داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختي" را برايش فاش کند . پس به او پيشنهاد کرد که گردشي در قصر بکند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک مي خواهم از شما خواهشي بکنم .
انوقت يک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ريخت و گفت : در تمام اين مدت گردش اين قاشق را در دست داشته باشيد و کاري کنيد که روغن ان نريزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پايين رفتن از پله هاي قصر در حاليکه چشم از قاشق برنمي داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسيد : ايا فرشهاي ايراني اتاق ناهارخوري را ديديد ؟
ايا باغي را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است ديديد ؟



ايا اسناد و مدارک زيبا و ارزشمند مرا که روي پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کرديد ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هيچ چيز نديده است . تنها فکر و ذکر او اين بوده که قطرات روغني را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتيهاي دنياي مرا بشناس . ادم نمي تواند به کسي اعتماد کند مگر اينکه خانه اي را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمينان بيشتري اين بار به گردش در کاخ پرداخت . در حاليکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنري را که زينت بخش ديوارها و سقفها بود مي نگريست .
او باغها را ديد و کوهستانهاي اطراف را . ظرافت گلها و دقتي را که در نصب اثار هنري در جاي مطلوب بکار رفته بود تحسين کرد .
وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزييات براي او توصيف کرد .
خردمند پرسيد : پس ان دو قطره روغني که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ريخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصيحتي که به تو مي کنم اينست :
"
راز خوشبختي " اينست که
همه شگفتگيهاي جهان را بنگري بدون اينکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کني .
گزيده اي ازکتاب " کيمياگر"
اثر پائولو کوئيلو


منبع:فاطيما



< >

+ حکايت

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 30/2/1385::: ساعت 12:19 عصر

پائولو کوئليو 


 


استاد مي گويد :



اگر در جاده روياهاتان سفر مي کنيد ، به آن متعهد باشيد . هيچ دري را باز نگذاريد تا بهانه شود . بهانه اي مثل اينکه : " خوب ، اين همان چيزي نيست که مي خواستم ." بذر شکست در همين جا نهفته است .


مسير خود را بپيماييد . حتي اگر گامهاي شما نا مطمئن است ، حتي اگر مي دانيد مي توانستيد اين مسير را بهتر بپيماييد . اگر امکانات خود را در لحظه اکنون بپذيريد ، بي ترديد در آينده پيشرفت خواهيد کرد . اما اگر محدوديت هاي خود را انکار کنيد ، هرگز از آن ها رها نمي شويد .


شجاعانه با مسير خود روبه رو شويد ، و از انتقاد ديگران نهراسيد و مهم تر از همه نگذاريد با " خود انتقادي " فلج شويد .


خداوند در شب هاي بي خوابي همراه شما خواهد بود ، وبا عشق خويش اشک هاي شما را خواهد زدود .

خداوند يار شجاعان است

< >

+ سازنده خط ميخي

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 30/2/1385::: ساعت 12:0 عصر


سازنده خط ميخي پارسي باستان کيست ؟



کهن ترين نبشته هايي که به اين خط به دست ما رسيده اند يکي لوح هاي زرين اريارمنه و ارشام و سنگ نبشته هاي منسوب به کورش بزرگ در پاسارگاد مي باشند. متن لوح زرين آريارمنه چنين است:



اريارمنه شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چيش پيش شاه،نوه هخامنش.اريارمنه گويد، اين کشور که من دارم، داراي اسبان خوب و مردان خوب است، خداي بزرگ اهورامزدا به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در اين کشورم. اريارمنه شاه گويد،اهورامزدا مرا پشتيباني فرماياد.



لوح زرين ارشام پسر اريارمنه، با تفاوتي بسيار ناچيز داراي همان متن لوح اريارمنه است.و نبشته منسوب به کورش تنها از چهار واژه درست شده است. که در پاسارگاد در چهار جا تکرار شده است:



من کورش،شاه هخامنشي.



اکنون که کهن ترين نبشته ها را به خط پارسي باستان شناختيم. بايد به چند پرسش هم پاسخ داده شود.



۱- آيا پارسي باستان را بايد در تاريخي پيش از اريارمنه جستجو کرد؟



۲-آيا اين خط در زمان اريارمنه يا کورش درست شده است؟



۳-يا خط ميخي پارسي باستان در روزگاري پس از اريارمنه و ارشام و کورش پديد آمده است و از اين روي نبشته هاي منسوب به اين سه شاه نمي توانند از خود آنان باشند.



بي گمان اگر تنها به پرسش سوم پاسخ داده شود، به پاسخ دو پرسش نخست نيز خواهيم رسيد.



ميدانيم که هخامنشيان حدود700 پيش از ميلاد، به رهبري هخامنش حکومت کوچکي در پيرامون کوه هاي بختياري و مسجد سليمان امروز بنيان گذاشتند. چيش پيش،پسر و جانشين هخامنش،موفق به گسترش قلمرو هخامنشيان شده و به عنوان شاه انشان شهرت پيدا کرده بود،به هنگام مرگ سرزمين هاي زير فرمانروايي خود را ميان دو پسر خود اريارمنه و کورش،نياي کورش بزرگ،تقسيم کرد. پارس از آن اريارمنه شد و بخش غربي فرمانروايي از آنِ کورش. در شاخه شرقي،پس از اريارمنه،حکومت به پسرش ارشام،پدربزرگ داريوش رسيد و در شاخه غربي،پس از کورش پسرش کمبوجيه،پدر کورش بزرگ حکومت را به دست گرفت. کورش بزرگ توانست با نام نخستين شاه نيرومند هخامنشي،فرمانروايي بزرگ هخامنشيان را تثبيت کند وتقريبا ارشام را از عنوان  بيندازد. شش سال پس از کورش،با مرگ پسر و جانشينش کمبوجيه،داريوش توانست در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد، در حالي که هنوز پدرش و ويشتاسپ و پدر بزرگش ارشام زنده بودند،فرمانروايي بر امپراطوري جهاني هخامنشيان را به شاخه خود انتقال دهد.اکنون به پرسش سوم برمي گرديم. به نظر مي رسد که در زمان فرمانروايان پيش از داريوش خط ميخي پارسي باستان وجود نداشته و سنگ نبشته هاي منسوب به اينان وسيله شخص ديگري پديد آمده اند.



۱-در لوح زرين منسوب به اريارمنه،اين شاه خود را شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس مي خواند،اگر بپذيريم در آغاز از صفت بزرگ، به رسم همه شاهان، به طور سمبوليک استفاده شده است، نويساننده اين لوح در ادامه با يک تير دو نشان زده است: هم جد بزرگوارش را شاه خوانده است و هم نخواسته است اين واقعيت را که فقط او شاه در پارس است انکار کند. خود اريارمنه هرگز نمي توانست. با وجود برادرش،کورش شاه(شاه در بخش غربي فرمانروايي هخامنشيان)، خود را شاه شاهان بخواند. زيرا کسي مي توانست خود را شاه شاهان بخواند که بر چندين شاه فرمانروايي بي چون و چرا داشته باشد. نگراني ديگر اين که اريارمنه، با توانايي محدودي که داشته، نمي توانسته است پدپد آورنده خطي باشد که از آن تنها يک لوح بر جاي ماند.



۲- اگر در زمان اريارمنه خط ميخي پارسي باستان وجود مي داشت، لازم مي بود که علاوه بر لوح زرين، نشانه هاي ديگري از اين خط به دست آيد. بررسي هاي باستان شناسان دست کم تا به امروز نشان داده اند که امکان دست يافتن به چنين نوشته اي تقريبا وجود ندارد.



۳- اگر در زمان ارشام خط ميخي پارسي باستان وجود مي داشت و لوح زرين منسوب به او از آن خود او مي بود، او نمي توانست، با وجود حضور شخصي مقتدر مانند کورش بزرگ، خود را شاه شاهان بخواند، مي دانيم که ارشام در برابر قدرت کورش حتا عنوان شاهي خود را از دست مي دهد و در زمان کورش بزرگ فرمانروايي، عملا و منحصرا از آنِ شاخه غربي هخامنشيان مي شود.



۴-اگر اريارمنه و ارشام، نياکان داريوش، به راستي شاه شاهان مي بودند، چگونه داريوش در سنگ نبشته هاي خود، با وجود زنده بودن پدر و پدر بزرگش خود را شاه شاهان مي نامند؟



۵-اگر خط ميخي پارسي باستان در زمان کورش بزرگ وجود مي داشت، لازم مي آمد که در منشور مشهور او از خط ميخي پارسي باستان هم استفاده مي شد، يا نوشته هاي زيادي از زمان پرتحرک او به خط ميخي پارسي باستان برجاي مي ماند.



۶-اگر در زمان کورش بزرگ خط ميخي پارسي باستان وجود مي داشت، بيشتر از اريارمنه و ارشام، او مي توانست خود را شاه شاهان بخواند، اما در همه نبشته هاي منسوب به او تنها اين چهار واژه آمده است: منم کورش شاه هخامنشي. اين عبارت دروغ نيست، اما در مقايسه با لوح هاي اريارمنه و ارشام، در ارتباط با کورش بزرگ حق مطلب ادا نشده است.



۷- هزوارش ها پس از سنگ نبشته داريوش در بيستون ساخته شده اند. واژه شاه بيش از 100 بار در بيستون تکرار مي شود، که اگر به صورت هزوارش نوشته مي شد، در بيستون،۶۰۰ نشان خط ميخي پارسي باستان کم تر کنده مي شد . همچنين از هزوارش ها تنها هزوارش شاه در سنگ نبشته هاي(به غير از بيستون) داريوش آمده است و پپداست که ديگر هزوارش ها پس از داريوش فراهم آمده اند. بنابر اين دامن و آستين لباس کورش به راستي نمي توانسته اند در زمان خود او داراي نبشته اي به خط ميخي پارسي باستان و استفاده از هزوارش شاه باشند.



همچنين داريوش بزرگ در بند 70 متن ايلامي در بيستون، خود را پدپد آورنده خط آريايي مي داند. ترجمه بند ۰۷ متن ايلامي چنين است:



۱-دايوش شاه گويد: با



۲- ياري اهورامزدا خطي درست کردم



۳- از نوعي ديگر(يعني) به آريايي



۴- آن که پيش از اين نبود، هم بر روي لوح هاي گلي،



۵-هم بر روي پرگامنت. همچنين



۶-امضا و مهر کردم.



۷- اين خط نوشته شد و برايم



۸- خوانده شد. سپس فرستادم



۹- اين خط را به همه کشور ها.



۱۰-مردم اين خط را آموختند.



مجموع اين دلايل ثابت مي کند که پيش از داريوش بزرگ خط ميخي پارسي باستان وجود نداشته و اين خط به دستور داريوش براي اينکه جوابگوي امپراطوري چند مليتي ايران باشد به يکباره ابداع گرديد.



    چون نيست ز هر چه هست جز باد به دست



    چون هست به هر چه هست نقصان و شکست



    انگار که هر چه هست در عالم نيست



    پندار که هر چه نيست در عالم هست



نويسنده: يوسف کيقبادي(يکشنبه 24/2/1385 :: ساعت 3:14 عصر)


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com