تعداد کل بازديد : 10350

  بازديد امروز : 2

  بازديد ديروز : 4

تیر 85 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

تیر 85 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

جوانمردى مهرآورتر از خويشاوندى است . [نهج البلاغه]

   1   2      >
< >

+ من فقط خدا را دوست دارم

نويسنده:هانيه .خ::: جمعه 30/4/1385::: ساعت 3:1 عصر

از وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..
از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد
از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد
از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد
از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..
از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد
از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد
و تنها خدا را دوست دارم!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!
چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!
چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!
چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!
چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!
چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!!
و من تنها خدا را دوست دارم...



< >

+ خدا کجاست؟

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 29/4/1385::: ساعت 7:27 عصر

خدا کجاست؟

روزي بود روزگاري. مردي هم بود از آن بدبختها و فلک زده هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده اي نکرده بود. روزي با خودش گفت: اينجوري که نمي شود دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم فلک را پيدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چيست، براي خودم چاره اي بينديشم.
پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسيد به يک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدميزاد، کجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلک را پيدا کنم.
گرگ گفت: ترا خدا، اگر پيدايش کردي به او بگو «گرگ سلام رساند و گفت هميشه سرم درد مي کند. دوايش چيست؟»
مرد گفت: باشد. و راه افتاد.
باز رفت و رفت تا رسيد به شهري که پادشاه آنجا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار مي کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهاي مرد، کجا مي روي؟
مرد گفت: قربان، مي روم فلک را پيدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.
پادشاه گفت: حالا که تو اين راه را مي روي از قول من هم بگو براي چه من در تمام جنگها شکست مي خورم، تا حال يک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟
مرد راه افتاد و رفت. کمي که رفت رسيد به کنار دريا. ديد که نه کشتي اي هست و نه راهي. حيران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهي گنده اي سرش را از آب درآورد و گفت: کجا مي روي، آدميزاد؟
مرد گفت: کارم زار شده، مي روم فلک را پيدا کنم. اما مثل اين که ديگر نمي توانم جلوتر بروم، قايق ندارم.
ماهي گنده گفت: من ترا مي برم به آن طرف به شرط آنکه وقتي فلک را پيدا کردي از او بپرسي که چرا هميشه دماغ من مي خارد؟
مرد قبول کرد. ماهي گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دريا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسيد به جايي، ديد مردي پاچه هاي شلوارش را بالا زده و بيلي روي کولش گذاشته و دارد باغش را آب مي دهد. توي باغ هزارها کرت بود،‌بزرگ و کوچک. خاک خيلي از کرتها از بي آبي ترک برداشته بود. اما يک چند تايي هم بود که آب توي آنها لب پر مي زد و باغبان باز آب را توي آنها ول مي کرد.
باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسيد: کجا مي روي؟
مرد گفت: مي روم فلک را پيدا کنم.
باغبان گفت: چه مي خواهي به او بگويي؟
مرد گفت: اگر پيدايش کردم مي دانم به او چه بگويم. هزار تا فحش مي دهم.
باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.
مرد گفت: اول بگو ببينم اين کرتها چيست؟
باغبان گفت: اينها مال آدمهاي روي زمين است.
مرد پرسيد: مال من کو؟
باغبان کرت کوچک و تشنه اي را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زياد بيل را از دوش فلک قاپيد و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابي که سيراب شد گفت: خوب، اينش درست شد. حالا بگو ببينم چرا دماغ آن ماهي گنده هميشه مي خارد؟
فلک گفت: توي دماغ او يک تکه لعل گير کرده مانده. اگر با مشت روي سرش بزنيد، لعل مي افتد و حال ماهي جا مي آيد.
مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا هميشه شکست مي خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟
فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمي خواهد شکست بخورد بايد شوهر کند.
مرد گفت: خيلي خوب. آن گرگي که هميشه سرش درد مي کند دوايش چيست؟
فلک جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقي را بخورد، سرش ديگر درد نمي گيرد.
مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دريا. ماهي گنده منتظرش بود. تا مرد را ديد پرسيد: پيدايش کردي؟
مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دريا بعد من بگويم.
ماهي گنده مرد را برد آن طرف دريا. مرد گفت: توي دماغت يک لعل گير کرده و مانده. بايد يکي با مشت توي سرت بزند تا لعل بيفتد و خلاص بشوي.
ماهي گنده گفت: بيا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.
مرد گفت: من ديگر به اين چيزها احتياج ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر چه ماهي گنده ي بيچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود. مرد که پيشش رسيد و قضيه را تعريف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستي، بيا و بدون اين که کسي بفهمد مرا بگير و بنشين به جاي من پادشاهي کن.
مرد قبول نکرد. گفت: نه. من پادشاهي را مي خواهم چکار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام.
هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسيد پيش گرگ. گرگ گفت: آدميزاد انگار سرحالي! پيدايش کردي؟
مرد گفت: آره. دواي سردرد تو مغز سر يک آدم احمق است.
گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟
مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي گرگ تعريف کرد که چطور لعل ماهي گنده و پادشاهي را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و ديگر احتياجي به آن چيزها ندارد.
گرگ ناگهان پريد و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمقتر کجا مي توانم گير بياورم؟



< >

+ اغازي دوباره براي بهتر بودن

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 29/4/1385::: ساعت 7:18 عصر

شکوه بزرگي در جوانه زدن است هميشه پر جوانه باشي
و سالگرد روز تولد يعني آغازي دوباره براي بهتر بودن و بهتر زيستن و بهتر رشد کردن
با آرزوي آنکه لحظه لحظه عمرت پر بارترين لحظات باشد و لحظاتي عزيز در انتظارت باشد
.و بهارهاي زيباي عمرت را شادمانه به نظاره بنشيني



< >

+ به سوي شادي گام نهادن

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 25/4/1385::: ساعت 11:0 صبح

به سوي شادي گام نهادن

همه مي دانند
شما نمي توانيد براي همه انسانها همه چيز باشيد
شما نمي توانيد همه کارها را خوب انجام دهيد
شما نمي توانيد همه کارها را بهتر از همه انسان ها انجام دهيد
انسانيت شما درست مانند بقيه انسان هاست
بنابراين
بايد بدانيد چه کسي هستيد و همان باشيد
بايد تصميم بگيريد که چه کاري مهم تر است و همان کار را انجام دهيد
بايد توانايي هاي خود را بشناسيد و آن ها را به کار بيندازيد
بايد بياموزيد که با ديگران رقابت نکنيد زيرا در اين مسابقه کسي جز شما وجود ندارد
اکنون
شما بايد بپذيريد که يگانه هستيد
بايد اولويت هاي زندگي خود را مشخص کرده و تصميم گيري کنيد
بايد با محدوديت هاي خود زندگي کنيد
بايد به اندازه لازم به خود احترام بگذاريد
در اين صورت است که شما يک انسان زنده به حساب خواهيد آمد
شما در طول تاريخ يک پديده منحصر به فرد هستيد اين وظيفه شماست هماني باشيد که هستيد



< >

+ مرگ لحظه ها

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 24/4/1385::: ساعت 11:47 صبح
هر پلک زدن مرگ يک لحظه است و مژه ها سوگواراني سياه پوش
و در ماتم قتل عام لحظه ها

< >

+ نامه اي از جنس نور

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 21/4/1385::: ساعت 10:0 صبح
گيرنده: تو
فرستنده: حاکم هستي
تاريخ: امروز
موضوع: خود تو
عطف به: زندگي

من پروردگار هستم و امروز به همه مشکلات تو رسيدگي مي کنم. به ياد داشته باش که من هيچ نيازي به تو ندارم. چنانچه زندگي تو را در موقعيتي قرار داد که در توان تو نبود، پس هيچ کوششي براي حل آن نکن. فقط آن را به من واگذار کن و در صندوق! نامه اي به خداوند بيانداز!!
گره همه آن مشکلات باز خواهد شد، البته در مجراي زماني من. زماني که آن را به صندوق انداختي با نگراني و دلواپسي هاي خود بر آن تمرکز نکن . در عوض، به همه چيز هاي خوبي که داري فکر کن. چيزهايي که موهبت هاي زندگي محسوب مي شوند.
چنان که خود را در ترافيک سنگين خيابان يافتي که هيچ گونه راه فراري ندارد، نااميد نشو. بدان مردمي در اين جهان زنگي مي کنند که حتي داشتن اتوموبيل شخصي و رانندگي کردن را در خواب هم نمي بينند.
چنان چه يک روز کاري را سپري کردي، به کسي فکر کن چه چند سال است بيکار است.
چنانچه در روابط عاطفي خود دچار ياس و نااميدي شدي، به کسي فکر کن که هيچگاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشيده است.
اگر غصه مي خوري که تعطيلات آخر هفته خراب شده است، به زني فکر کن که براي سير کردن شکم بچه هايش هفت روز هفته را روزي 12 ساعت در حال انجام کاري طاقت فرساست.
اگر اتوموبيلت در وسط جاده خراب شد و تو کيلومترها دور تر از شهر مانده اي، به شخصي فکر کن که معلول و ناتوان است و در آرزوي پياده روي.
چنانچه در آينده موي سپيدي بر سرت ديدي، به زني فکر کن که مبتلا به سرطان است و در حال شيمي درماني و آرزوي نگاه کردن در آينه و مرتب کردن موهايش را دارد.
اگر دچار ضرر و زيان شدي و با خود فکر کردي که اين چه زندگي اي است، از خودت برس که هدف و مقصودت در اين زندگي چيست؟
شکر گذار باش زيرا افرادي در اين کره خاکي زيسته اند که حتي فرصت دوباره اي نداشته اند و خيلي زود چشم از اين دنيا فروبسته اند.
اگر خود را قرباني جهالتها، حقارت ها، تند خويي ها و سستي هاي ديگران يافتي به ياد داشته باش که:
«ممکن بود تو خود يکي از آن ها باشي»


< >

+ الفباي موفقيت

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 20/4/1385::: ساعت 1:0 عصر

الفباي موفقيت

الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
پ: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
ث: ثبات براي ايستادن در برابر باز دارند ه ها
ج: جسارت براي ادامه زيستن
چ: چاره انديشي براي يافتن راهي در گرداب اشتباه
ح: حق شناسي براي تزکيه نفس
خ: خودداري براي تمرين استقامت
د: دور انديشي براي تحول تاريخ
‌ذ: ذکر گوپي براي اخلاص عمل
ر: رضايت مندي براي احساس شعف
ز: زيرکي براي مغتنم شمردن دم ها
ژ: ژرف بيني براي شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت براي گشايش کار ها
ش: شايستگي براي لبريز شدن در اوج
ص: صداقت براي بقاي دوستي
ض: ضمانت براي پايبندي به عهد
ط: طا قت براي تحمل شکست
ظ: ظرافت براي ديدن حقيقت پوشيده در صدف
ع: عطوفت براي غنچه نشکفته باورها
غ: غيرت براي بقاي انسانيت
ف: فداکاري براي قلب هاي درد مند
ق: قدر شناسي براي گفتن ناگفته هاي دل
ک: کرامت براي نگاهي از سر عشق
گ: گذشت براي پالايش احساس
ل: لياقت براي تحقق اميد ها
م: محبت براي نگاه معصوم يک کودک
ن: نکته بيني براي ديدن ناديده ها
و: واقع گرايي براي دستيابي به کنه هستي
ه: هدفمندي براي تبلور خواسته ها
ي: يک رنگي براي گريز از تجربه دردهاي مشترک



< >

+ از خدا خواستم

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 18/4/1385::: ساعت 12:19 عصر
از خدا خواستم

از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را
فراچنگ آوري

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من
نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را
هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از
خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به
کف آري.

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست
بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم........


< >

+ داستان کوتاهي از غرور و تکبر

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 18/4/1385::: ساعت 12:13 عصر

داستان کوتاهي از غرور و تکبر


يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
(( اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم ))



< >

+ آموخته ها

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 15/4/1385::: ساعت 12:1 عصر

آموخته ها

آموخته ام: که عشق مرکب حرکت است، نه مقصد حرکت
آموخته ام :که اين عشق است که زخمها را شفا ميدهد، نه زمان
آموخته ام :که بهترين کلاس درس دنيا کلاسي است که زير پاي خلاق ترين فرد (خالق يکتا) است
آموخته ام: که که مهم بودن خوب است، اما خوب بودن از آن مهمتر
آموخته ام: که تنها اتفاقات کوچک زندگي است که زندگي را تماشايي ميکند
آموخته ام: که پروردگار يکتا همه چيز را در يک روز نيافريد، پس چطور ميشود که همه چيز را در يک روز بدست آورم
آموخته ام: که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نميدهد
آموخته ام: که در جستجوي محبت وخوشبختي زماني براي تلف کردن وجود ندارد
آموخته ام که اگر در ابتدا موفق نشدم، با شيوه اي جديد تر دوباره بکوشم
آموخته ام: که موفقيت يک تعريف دارد: آنهم باور داشتن موفقيت است
آموخته ام: که تنها کسي مرا شاد ميکند که ميگويد تو مرا شاد کردي
آموخته ام: که گاهي مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام: که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده مي شود، نه گفت
آموخته ام: که در آغوش داشتن کودکي به خواب رفته، يکي از آرامش بخش ترين حس هاي دنيا را درون آدمي بيدار ميکند
آموخته ام: که زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن نزديک ميشود، سريعتر ميگذرد
آموخته ام: که بايد شکرگزار باشيم که هر چه از خدا ميخواهيم، به ما نميدهد
آموخته ام: که وقتي نوزادي انگشت کوچک شما را در مشت کوچکش ميگيرد، در واقع شما را به اسارت زندگي ميکشد
آموخته ام: که هر چه زمان کمتري داشته باشيم، کارهاي بزرگتري انجام ميدهيم
آموخته ام: که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم، دعا کنم
آموخته ام: که زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم
آموخته ام: که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او وقلبی برای فهمیدنش
آموخته ام: که لبخند ارزانترین راهی است که می توان نگاه را وسعت بخشید
آموخته ام: که باد با چراغ خاموش کاری ندارد
آموخته ام: که به چیزی که دل ندارد، نباید دل بست
آموخته ام: که خوشبختی ،جستن آن است نه پیدا کردن آن

 



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com