تعداد کل بازديد : 10353

  بازديد امروز : 5

  بازديد ديروز : 4

خرداد 85 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

خرداد 85 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

برترين دانش لا اله إلاّ اللّه است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

< >

+ بدون شرح

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 27/3/1385::: ساعت 12:19 عصر

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 


 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group

 

 

Jaraghe Group


< >

+ به خدا نگوييد من يک مشکل بزرگ دارم . به آن مشکل بگوييد من خدايي

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 23/3/1385::: ساعت 11:43 صبح
به خدا نگوييد من يک مشکل بزرگ دارم . به آن مشکل بگوييد من خدايي بزرگ دارم
در تعطيلات کريسمس، در يک بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برايش کفش و يک دست لباس گرمکن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
«حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهي به او کرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يکي از بندگان او هستم.»
پسرک گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

دان کلارک


< >

+ حکايت ها

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 20/3/1385::: ساعت 12:29 عصر

همه کس و هيچ کس

چهار نفر بودند بنامهاي همه کس-يک کس-هر کس و هيچ کس
يک کار مهم وجود داشت که ميبايست انجام مي شد و از همه کس خواسته شد آن را انجام دهد.
همه کس ميدونست که يک کسي آن را انجام خواهد داد
هر کسي ميتوانست آن را انجام دهد اما هيچ کس آن را انجام نداد
يک کسي از اين موضوع عصباني شد به خاطر اينکه اين وظيفه همه کس بود.
همه کس فکر ميکرد هر کسي نميتواند آن را انجام دهد اما هيچ کس نفهميد که هر کسي آن را انجام نخواهد داد.
سرانجام اين شد که همه کس يک کسي را براي کاري که هر کسي نمي توانست انجام دهد و هيچ کس انجام نداد سرزنش کرد

 


زيبايي


صدفي به صدف ديگر گفت: درد زيادي در درونم احساس مي کنم . دردي سنگين که مرا عذاب مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي آسمان ها و زمين را ، که من هيچ دردي را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگي از آنجا عبور مي کرد و صحبت آنها را شنيد رو کرد به صدف از خود راضي و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتي ، اما دردي که همسايه ات را مي آزارد ، مرواريدي بي نهايت زيباست که تو از آن بي بهره اي !


 


 



< >

+ روايت ها

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 20/3/1385::: ساعت 11:51 صبح




















سالروز قتل نادرشاه و تغيير مسير تاريخ شرق








يک نقاش تصويري از نادرشاه را در جنگ هند روي پرده کشيده است.


دهم ژوئن سال 1747 (20 خرداد) در فتح آباد قوچان، نادرشاه در خوابگاهش به دست تني چند از ژنرالهايش به قتل رسيد و به اين ترتيب ناپلئون شرق از اين دنيا رفت- مردي که آرزو داشت ايران را بار ديگر ابرقدرت جهان کند. نادر در سال 1736 ميلادي توسط زعماي ايران، سران قبايل و کدخدايان و معتمدان کشور به شاهي انتخاب شده بود. وي نيروهاي روسيه را به آن سوي داغستان فراري و عثماني را گوشمالي داد، ماورالنهر را آرام، و گردنکشان افغان را تنبيه کرد، دهلي را در سال 1739 به تصرف خود درآورد و نه تنها حاکميت ايران را بر سراسر خليج فارس مسلم ساخت بلکه حکمرانان مسقط و عمان را نيز به سوي خود جلب کرد و درصدد تصرف جزيره زنگبار در حاشيه آفريقا هم بود.
    نادر دو سوم از ايام عمر خود را روي زين اسب گذرانيد و لشکرکشي‌هاي لاينقطع و خوردن «نخود برشته (نخود بو داده)» و ضعف مزاج و خستگي جسماني وي را بدخلق و خوي ساخته بود که نتيجه اش وضع مالياتهاي بسيار سنگين بر بعضي مناطق و نيز مجازاتهاي شديد و فوري اطرافيان خود از جمله افسران ارشد بود. اين مالياتها؛ مردم سيستان، کرمان و اصفهان را به اعتراض وادار کرد. نادر به کرمان، از آنجا به اصفهان و سپس به مشهد رفت و براي سرکوب کردن اعتراض سيستاني ها که تا هرات گسترش يافته بود با سپاهي عازم اين منطقه شد. وي مراسم نوروز را در کرمان گذرانيده بود و نيمه خرداد در فتح آباد قوچان اردو زده بود. تجسم اين مدت کوتاه، سرعت حرکت سير و سفر او را که در آن زمان باورکردني نبود نشان مي‌دهد. در اردوگاه فتح آباد، 12 کيلومتري قوچان (خبوشان آن زمان)، نادر دژباني اردو را به احمدخان ، افسر 25 ساله افغان، سپرد که اين امر باعث ترس ساير افسران شد که بر جان خود ايمن نبودند. به زودي 70 افسر قاجار و افشار «هم قسم» شدند که نادر را بکشند. آنها شبانه (10 ژوئن 1747) به چادر خوابگاه نادر نزديک شدند، نگهبان چادر را خفه کردند، و وارد چادر شدند. نادر با شمشير دست به دفاع زد ولي صالح خان دست نادر و يک ژنرال قاجار سر او را قطع کرد و روز بعد، در آن اردوگاه عظيم جز جسد نادر چيزي بر جاي نمانده بود، و اين بود سرانجام يکي از بزرگترين مردان تاريخ.
    جنازه نادر سپس در گوري که خود قبلا در خيابان بالا در مشهد تدارک ديده بود دفن شد، و در آنجا بود که مردم متوجه شدند نادر ريش خود را رنگ مي‌زد تا کهولت او آشکار نشود.
    نادر يادداشت هاي روزانه‌اش را در پايان روز به منشي‌اش «ميرزا مهدي» ديکته مي‌کرد تا فراموش نشوند. وي جز «پزشک»، هرگز از کمک اروپائيان استفاده نکرد. نادر نسبت به اروپاييان بسيار بدبين بود، از همين رو به جاي خريد کشتي از اروپا، از مازندران از طريق مشهد چوب به بوشهر حمل کرد و 19 کشتي جنگي توپدار ساخت. به ابتکار نادر بود که توپهاي سبک که تا آن تاريخ در جهان سابقه نداشت ساخته شد و «زنبورک» نام گرفت. نادرشاه علاقه عجيبي به جمع آوري کتاب و اهداء آنها به کتابخانه ها داشت. وي صدها جلد کتاب خطي نفيس به کتابخانه رضوي مشهد تقديم کرده بود.
    در کودتاي دهم ژوئن 1747 هفتاد تن از افسران ارتش ايران در قوچان که به قتل نادرشاه منجر شد، نه تنها مسير تاريخ ايران، بلکه تاريخ مشرق زمين تغيير داده شد. اگر اين کودتا رخ نداده بود، انگلستان بر آسياي جنوبي و بعداً خاورميانه و روسيه بر آسياي ميانه و قفقاز دست نمي يافتند، افغانها از ايران جدا نمي‌شدند و مسأله اي به نام کشمير به وجود نمي آمد و نقشه جغرافيايي آسياي جنوبي چيز ديگري بود و ...
    نادر بر خلاف صفويه، کوچکترين نظر مساعدي به اروپاييان نداشت و براي تارانيدن آنان از آبهاي شرق بود که درصدد ايجاد يک نيروي دريايي بزرگ که بتواند جزاير اقيانوس هند از جمله زنگبار را از دسترس اروپاييان که هدفي جز سلطه و استثمار شرق نداشتند دور سازد و براي اين منظور مهندسان کشتي ساز هند را با کمک پارسيان مهاجر يافته و استخدام کرده بود. نادرشاه که شديداً به اروپاييان بدبين بود به سرزمين‌هاي مورد نظر اروپاييان در منطقه از جمله عمان قول حمايت نظامي داده بود. نادرشاه استقرار اروپاييان در بنادر اقيانوس هند و خليج هاي منشعب از آن را که به بهانه تجارت صورت مي‌گرفت، وسيله‌اي براي دست اندازي به همه شرق تلقي مي کرد و شديداً از خريد اسلحه از غرب که آن را آغازي براي وابسته شدن و نيازمند و طفيلي ديگران شدن مي‌دانست اجتناب داشت. براي اثبات «احساس ميهن دوستي» نادر ذکر اين دو دليل کافي است: يکي حک کردن عبارت «نادر ايران زمين» بر سکه‌هايش و ديگري ورود وي به شهر دهلي در روز «نوروز». وي پس از شکست دادن ارتش هند، منتظر شد تا نوروز فرا رسد و در اين روز سعد وارد دهلي شود.



< >

+ اعتماد

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 20/3/1385::: ساعت 11:41 صبح
وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت کرد، کاملاً به او اعتماد کنيد. چون يکي از اين دو اتفاق خواهد افتاد.
او شما را مي گيرد اگر بيفتيد
يا
اينکه يادتان مي دهد چگونه پرواز کنيد
.

< >

+ يک داستان کوتاه

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 8/3/1385::: ساعت 11:19 صبح

 
يک داستان کوتاه

کوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. کاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ که‌ بايد. مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ که‌ روزي‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز که‌ مي‌رفتي، در کوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور کمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در کوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نکردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست


+ بامبو

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 2/3/1385::: ساعت 10:0 صبح







بامبو


روزي تصميم گرفتم که ديگر همه چيز را رها کنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت کنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي که درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي کافي دادم.دير زماني نپاييد که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نکردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد کردند وزيبايي خيره کنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نکردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نکردند.اما من باز از آنها قطع اميد نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول کشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه کافي قوي شوند. ريشه هايي که بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميکردند.


خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها که تو درگير مبارزه با سختيها و مشکلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحکم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم.


هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل کمک ميکنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد