چند جمله قشنگ
بابا نان نداد... بابا نميتونه که واسه بچه هاش نان بياره... بابا از بچه هاش خجالت کشيد...
امين از اکرم جدا شد... امين نامردي کرد زد زير قولش... اکرم تنها شد...
کبري بالاخره تصميمشو گرفت... تصميم گرفت واسه اينکه ديگه گشنه نمونه بره پيش اميراي دبي... کبري رفت... کبري ديگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد
حسنک همه ي گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک ديگه گاو و گوسفندي نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و يه مادر پير و مريض...
کوکب خانم ماست و کره و پنير نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ايي نداره که هرروز اونو تميزکنه...
آن مرد زير باران نيامد... آن مرد خيلي وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ي خونه...
چوپان دروغگو خيلي وقته که ديگه دروغ نميگه اما هيشکي باور نميکنه... اينجا کسي نميگه که آدما ميتونن خوب بشن که آدما ميتونن عوض بشن... هيشکي نميخواد قبول کنه که چوپان دروغگو ديگه دروغ نميگه...
دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غيرتشو نشون بده رفت و ديگه برنگشت...
يه جمله ي قشنگ: آرامش را از کودکان بياموزيد. ببينيد چگونه آنها درست در همان لحظه ايي که هستند زندگي ميکنند و لذت ميبرند ! وانمود کنيد شما هم مي توانيد مثل آنها باشيد.
يه جمله ي قشنگ: با خودت تکرار کن: من به آينده علاقه دارم زيرا بقيه ي عمرم را بايد در آن بگذرانم