تعداد کل بازديد : 10353

  بازديد امروز : 5

  بازديد ديروز : 4

ابان 86 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

ابان 86 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

از جمله دشمن ترينِ آفريدگان نزد خدا، کسي است که ايمان آورده و سپس کفر ورزيده است . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

< >

+ اشک عشق

نويسنده:هانيه .خ::: جمعه 18/8/1386::: ساعت 1:22 صبح

                              اشک عشق
قطره دلش دريا مي خواست خيلي وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار
خدا مي گفت:ازقطره تا دريا راهي است طولاني. راهي از رنج وعشق
و
صبوري.هر قطره را لياقت دريانيست.قطره عبور کرد و گذشت قطره
ايستاد ومنجمد شد قطره روان شد  وراه افتاد و به سمت اسمان رفت.
هر بارچيزي تازه از رنج وعشق وصبوري اموخت تا روزي که خدا
گفت:
امروز روز توست روز دريا شدن. و خدا قطره را به دريا رساند
قطره طعم
دريا  را چشيد وطعم دريا شدن را. روز ديگر قطره به خدا
گفت: ايا از دريا
بزرگتر هم هست؟ خداگفت: اري هست.قطره گفت:
پس من ان را مي خواهم.
بزرگترين رابي نهايت را. خدا  قطره را
برداشت و در قلب ادم گذاشت وگفت: 
اين بينهايت است.ادم عاشق
 بود. 
دنبال کلمه اي مي گشت که عشقش را توي  ان بريزد. اما
هيچ کلمه اي توان سنگيني عشق  را  نداشت.قطره از قلب عاشق
عبور کرد .ادم همه عشقش را توي يک قطره ريخت.وقتي  قطره از
چشم عاشق
چکيد خدا گفت : حالا تو بي نهايتي چون که عکس من در
اشک عاشق است.



< >

+ در باز

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 8/8/1386::: ساعت 10:0 صبح

در باز

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب کند. چهار انديشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد
و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يک جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني که آن جدول را حل نکنيد
نخواهيد توانست قفل را باز کنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل کنيد مي توانيد در را باز کنيد و بيرون بياييد».
پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادي روي قفل
نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او ديوانه است. او با چشمان بسته در
گوشه اي نشسته بود و کاري نمي کرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بيرون رفت!
و آن سه تن پيوسته مشغول کار بودند. آنان حتي نديدند که چه اتفاقي افتاد!
که نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنيد. آزمون پايان يافته.
من نخست وزيرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسيدند:
«چه اتفاقي افتاد؟ او کاري نمي کرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل کند؟» مرد گفت: «مسئله اي در کار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نکته ي اساسي اين بود که آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي که اين احساس
را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟
نخستين چيزي که هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است که آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد،
چگونه مي توان آن را حل کرد؟ اگر سعي کني آن را حل کني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم که ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه
و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، کلک در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم
که يکي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن کرديد؛ در همين جا نکته
را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن کار مي کرديد نمي توانستيد آن را حل کنيد.
اين مرد، مي داند که چگونه در يک موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».
اين دقيقا مشابه وضعيت بشريت است، چون اين در هرگز بسته نبوده است!
خدا هميشه منتظر شماست.انسان مهم ترين سوال را از ياد برده است... و سوال اين هست:
"من که هستم...!؟"



< >

+ 7آبان، روز کورش بزرگ پايه گذارتمدن ايران ، خجسته باد

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 7/8/1386::: ساعت 11:22 صبح

 


اين نوشتار به پارسي سره (خالص) نوشته شده و واژه هاي درون کمانک ها (پرانتزها)، واژه هاي بيگانه يا واژه هاي پارسي عربي شده (معرب) مي باشند که با همسنگ پارسي سره آن جايگزين ‌شده اند.‌


 7آبان، روز کورش بزرگ پايه گذارتمدن ايران ، خجسته باد


 


و چنين گفت ابر مرد کارنامه (تاريخ) ايران:



فرمان دادم تا کالبدم را بدون گاهوک (تابوت) و موميايي به خاک بسپارند، تا پاره هاي تنم خاک ايران را درست کند.



و آيا مي دانيد؟



واژه شاهراه از راهي که پادشاه کورش بزرگ ميان سارد پايتخت کارون و پاسارگاد بنياد کرد گرفته شده است. 



پادشاه کورش بزرگ در شوروي پيشين شهري ساخت به نام کورپوليس که خجند امروزي نام دارد.



پادشاه کورش بزرگ پس از پيروزي بر بابل به پرستشگاه مردوک رفت و براي نشان دادن نيکي و دوستي به بابلي ها به خداي آنان ارج نهاد و در همان پرستشگاه که بيش از 1000 متر بلندي داشت تاج گذاري کرد.



پادشاه کوروش بزرگ پس از گرفتن بابل 25 هزار يهودي برده را که در آن شهر بر زير يوغ بردگي شاه بابل بودند آزاد کرد.



نخستين هنرستان  در ايران بدست پادشاه کورش بزرگ در شوش براي آموزش کار و هنر ساخته شد .



ديوار چين با بهره گيري از ديواري که پادشاه کورش بزرگ در اواختر (شمال) ايران در سال 1194 ايراني (اکنون 3745)، براي جلوگيري از تاخت تيره هاي اواختري ساخت، ساخته شد.



نخستين سامانه (سيستم) بکارگرفتن کشوري به گونه لشگري و ستادي براي دوره 40 سال کارکردن و سپس بازنشستگي و گرفتن ورستاد (مستمري) هميشگي را پادشاه کورش بزرگ در ايران پايه گذاري کرد.



 



 و نخستين فرمان (منشور) آزادي جهان از او:


کوروش، منم شهريار روشنايي

 

براي من که برادر بينايان و اندوه خوار خستگانم

زنان به جاليز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بيابان يکي ست

 همه خان و مان من اند.

من کوروشم و تنها رهايي جهان به آرامشم باز خواهد آورد

 

من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم

دليري و دانايي

دارايي هميشگي مردم من است

و من با همدلي مردمانم بود

که کاريزها و رودها را روان کرده ام

و بندها ساخته و شهرها برپا کرده ام

و من براي شما  بوي خوش و خواب آرام و زندگي زيبا
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو ميکنم.

 

من کوروشم

پسر ماندانا و کمبوجيه که با شما سخن ميگويم

سرانجام شادماني از آن شماست

و او که شادماني مردم من را نمي خواهد از ما نيست

 او برده بي مزد اهريمن است

 

زنان ميهن من بزرگوار و برازنده اند

خان و مان مردم من

شادمان و سترگ است

پدران ما دانا و فرزندان ما دليرند

بدين ‌نشان هرگز شکست نخواهيم خورد

بدين ‌نشان هرگز فريفته نخواهيم شد

من کوروشم شاه شاهان شما

و من اين سنگ نبشته را به نوترين ‌دبير‌ه (خط) خداوند نوشته ام

نوشته ام تا داد بر نژاد آدمي فرمان براند

 

 


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com