شمشيربازي با خدا
عاشق شد و خدا شمشيري به او داد، که عشق شمشيربازي است. شمشيري نه براي آن که بزند و نه براي آن که بکشد و نه براي آن که زخم بگذارد و خون بريزد. شمشيري تنها براي آن که بداند عشق، بازي است. بازي اي بسيار سخت و بسيار ظريف و بسيار خطير. خدا شمشيري به او داد تا بداند ديگر نه نشستن جايز است و نه خوابيدن و نه آسودن. زيرا آن که شمشيري دارد بايد در معرکه باشد؛ هشيار در ميانه ميدان.
اما آن شمشير که خدا در آغاز به عاشقان مي دهد، شمشير چوبين است. زيرا که عشق در ابتدا به اين و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشيرهاي چوبي، چندان کاري است و نه درد شمشيرهاي چوبي، چندان عميق و نه مرگ با شمشيرهاي چوبي، چندان مرگ. جهان اما ميدان شمشيربازان چوبيني است. و بسياري به زخم شمشيرهاي چوبي از پا مي نشينند. بسياري به شکستن شمشيرهاي چوبي شان دست از بازي مي کشند. و بعضي چنان فريفته اين بازي اند و چنان سرگرم، که گمان نمي برند بازي اي بزرگ تر نيز هست و حريفي قَدرتر و شمشيري بُراتر.
و اين زمين آکنده است از شمشيرهاي چوبي شکسته و شمشيرهاي موريانه خورده و شمشيرهاي زينتي بي کار آويخته بر ديوار.
هرچند بازي با شمشيرهاي چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا.
* برداشتی از این بیت مثنوی
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیر چوبین آن بُوَد
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا