تعداد کل بازديد : 10350

  بازديد امروز : 2

  بازديد ديروز : 4

مرداد 86 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

مرداد 86 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

حکمت گمشده مؤمن است . حکمت را فرا گير هر چند از منافقان باشد . [نهج البلاغه]

   1   2      >
< >

+ شعبان امد

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 31/5/1386::: ساعت 7:0 صبح

 


 


                                                            



  



< >

+ به من بگو

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 30/5/1386::: ساعت 8:0 صبح

به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساکي کوچولو نگذشته بود . ساکي مدام اصرار مي کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساکي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي کند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود که جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساکي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت کنند .
ساکي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش مي توانستند مخفيانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکي کوچولو را ديدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني کوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

آن ميلمن



< >

+ « طبيب جانها »

نويسنده:هانيه .خ::: جمعه 26/5/1386::: ساعت 8:0 صبح

« طبيب جانها »


مردي به امام حسين (عليه السلام) گفت: من خداي را معصيت مي‌کنم و از هيچ گناهي رويگردان نيستم. مرا نصيحتي کن تا از آن بهره گيرم. امام فرمود: پنج چيز را در نظر بگير و هر گناهي که خواستي انجام بده، سپس آنها را چنين بر شمرد:
از روزي خدا مخور و هر گناهي که خواستي انجام بده.
مرد گفت: پس چه بخورم؟ هر چه در هستي هست از آن خداست!
امام فرمود: از ملک خداي بيرون رو و هر چقدر خواستي گناه کن.
مرد گفت: اين يکي از آن دشوارتر است، هر کجا روم ملک خداست.
امام فرمود: جايي برو که خداوند تو را نبيند، آنگاه هر گناهي خواستي مرتکب شو.
مرد گفت: مگر جايي هست که از خدا پنهان بماند؟
امام فرمود: وقتي فرشته مرگ به سراغت مي‌آيد تا جانت را بگيرد او را رد کن و هر گناهي خواستي مرتکب شو و پنجم اينکه وقتي خواستند تو را به دوزخ ببرند وارد مشو و هر چقدر خواستي گناه کن. مرد عرض کرد: مرا کافي است اي فرزند رسول خدا. ديگر از اين پس هرگز کاري که خدا نپسندد انجام نخواهم داد.

« برگرفته از کتاب خلاصه‌اي از زندگينامه امام حسين (عليه السلام)، تاليف سيد هاشم رسولي محلاتي، صفحه 308 »
 


3 شعبان، سالروز ميلاد با برکت
رحمت خروشان الهي، سيد الشهدا،
امام حسين بن علي (عليه السلام)
بر تمامي رهپويان راه حقيقت مبارک باد



< >

+ خدايي خدا

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 21/5/1386::: ساعت 9:0 صبح
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت
فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت : مي آ يد، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که درد هايش را در خود نگه مي دارد
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست
فرشتگان چشم به لب ها يش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست ". گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سر پناه بي کسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست
سکوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند
خدا گفت : ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آن گاه تو از کمين مار پر گشودي
گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود
.خدا گفت : و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي

. اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت
. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد


< >

+ نقطه ضعف=نقطه قوت

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 18/5/1386::: ساعت 9:0 صبح

نقطه ضعف=نقطه قوت


کودکي ده ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم
فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از
فرزندش يک قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد
مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتي يک
فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد که
يک ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به کودک ده ساله فقط يک فن
آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تک فن کار کرد.سر انجام مسابقات
انجام شدو کودک توانست در ميان اعجاب همگان با آن تک فن همه حريفان خود را شکست
دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تک فن
برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات کشوري، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان
را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري کشورانتخاب گردد.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپيروزي اش
را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود که اولاً به همان يک فن به خوبي
مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يک فن بود، و سوم اينکه راه شناخته شده
مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير که در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کني.
راز موفقيت در زندگي ، داشتن امکانات نيست ، بلکه استفاده از "بي امکاني" به
عنوان نقطه قوت است."


 



< >

+ داستاني از يوهانس روسلر

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 16/5/1386::: ساعت 9:0 صبح

داستاني از يوهانس روسلر


يوهانس روسلرمي گويد: شخصي نزد همسايه من آمد و گفت:"گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت..."
همسايه ام حرف او را قطع کرد: "قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يا نه؟"
-"کدام سه صافي؟"
همسايه ام گفت:"اول از ميان صافي واقعيت. آيا مطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟"
-"نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است."
همسايه ام سري تکان داد و گفت: "پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني شادي گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود."
-"دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند."
-"بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما" از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟"
-"نه، به هيچ وجه!"
همسايه ام گفت:"پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني..."

بر گرفته از وبلاگ نقطه پرگار



< >

+ ابليس

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 14/5/1386::: ساعت 6:0 صبح

ابليس

مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود.

ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟

جواب داد: براي اسارت آدميزاد.

طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،

طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.

سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:

اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و


اسارت را نپذيرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،

خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابليس خنده کنان گفت :

عجب ، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!



< >

+ شهادت حضرت زينب (ع)

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 8/5/1386::: ساعت 9:0 صبح

صبر را مفهوم معنا زينب (س) است
کعبه غمهاي دنيا
زينب (س)
است
چون حسين(ع) است آفتاب شهر عشق
ماهتاب عالم آرا
زينب (س) است


 


 




< >

+ امان از دل زينب

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 8/5/1386::: ساعت 9:0 صبح

                     


                                      



< >

+ ايستگاه خدا

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 7/5/1386::: ساعت 10:0 صبح
                                   ايستگاه خدا

قطاري که به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد و پيامبر رو به جهانيان کرد و گفت:


مقصد ما خداست . کيست که با ما سفر کند؟


کيست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟


کيست که باور کند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندکي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.


 


در هر ايستگاه که قطار مي ايستاد ، کسي کم مي شد قطار مي گذشت و سبک مي شد ، زيرا سبکي قانون راه خداست .


 


قطاري که به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .



مسافراني که پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندکي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن که مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .



و آن هنگام که قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري
.


 



   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com