تعداد کل بازديد : 10350

  بازديد امروز : 2

  بازديد ديروز : 4

ابان 85 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

ابان 85 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

انسان، به دين دوستش است . پس هريک از شمابنگرد که با چه کسي دوستي مي کند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]

< >

+ خدا با ماست...

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 17/8/1385::: ساعت 9:0 صبح
تنها بازمانده يک کشتي شکسته به جزيره کوچک خالي از سکنه افتاد.
او با دلي لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذارند، اما کسي نمي آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت کند و داراييهاي اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزي که براي جستجوي غذا بيرون رفته بود، به هنگام برگشتن ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. متاسفانه بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه جيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فرياد زد: " خدايا چطور راضي شدي با من چنين کاري کني؟"
صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسيد: شما از کجا فهميديد که من اينجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمي که با دود مي دادي شديم.
وقتي که اوضاع خراب مي شود، نااميد شدن آسان است. ولي ما نبايد دلمان را ببازيم..........
چون حتي در ميان درد و رنج دست خدا در کار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش ، در زندگي اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد که عظمت و بزرگي خداوند را به کمک مي خواند.


< >

+ خدايم لا به لاي طوفان بود

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 16/8/1385::: ساعت 10:0 صبح

                                                          خدايم لا به لاي طوفان بود


 


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت دختر هابيل جوابش کردوگفت:نه.هرگز همسري ام را سزاوار نيستي. تو با بدان نشستي وخاندان نبوتت گم شد. تو هماني که بر کشتي سوار نشدي.خدا را ناديده گرفتي وفرمانش را. به پدرت پشت کردي . به پيمان وپيامش نيز.


غرورت.غرقت کرد.ديدي که نه شنا به کارت امد ونه بلندي کوه ها!


پسر نوح گفت: اما ان که غرق ميشود. خدا را خالصانه تر صدا ميزند.تا ان که بر کشتي سوار است. من خدايم را لابه لاي توفان يافتم و دردل مرگ وسهمگيني سيل.


دختر هابيل گفت:ايمان. پيش ازواقعه به کار مي ايد.در ان هول وهراسي که تو گرفتار شدي.هر کفري بدل به ايمان ميشود.ان چه تو بدان رسيدي.ايمان اختيار نبود.پس گردني خدا بود که گردنت را شکست.پسر نوح گفت: انها که برکشتي سوارند.امنند وخدايي کجدارومريض دارند که به بادي ممکن است ازدستشان برود.اما من ان غريقم که به چنان خداي مهيبي رسيدم که با چشمان بسته نيز مي بينمش وبا دستان بسته نيز لمسش ميکنم.خداي من چنان خطيراست که هيچ طوفاني ان را ازکفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري تو سر کشي کردي وگناهکاري.گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديدو خنديد وخنديدو گفت: شايد ان که جسارت عصيان دارد.شجاعت توبه نيز داشته باشد.شايد ان خدا که مجال سرکشي داد. فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سکوت کرد وسکوت کردو انگاه گفت:شايد.شايد پرهيز کاري من به ترس وترديداغشته باشد.اما نام عصيان تو دليري نبود.دنيا کوتاه است وعمر ادمي کوتاه تر.مجال ازمون وخطا نيست.پسر نوح گفت: به اين درخت نگاه کن . به شاخه هايش. پيش از انکه دستهاي درخت به نور برسند پاهايش تاريکي را تجربه کرده اند.گاهي براي رسيدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.گاهی برای رسیدن به خدا  باید از پل گناه گذشت.....


من اینگونه به خدا رسیدم.راه من اما راه خوبی نیست.راه تو زیبا تر است.راه تو مطمین تر .دختر هابیل!


پسر نوح این را گفت ورفت.دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کردوسالهاست که منتظر است وسالهاست که با خود میگوید. ایا همسریش را سزاوار بودم!



< >

+ درس هايي براي زندگي

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 15/8/1385::: ساعت 10:0 صبح

درس هايي براي زندگي


پيرزني 91 ساله بعد از يک زندگي شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست. وقتي خدا را ملاقات کرد از خدا چيزهايي پرسيد که همواره دانستن آنها باعث آزارش شده بود.
مگر غير از اين است که تو خالق بشر هستي؟ مگر غير اين است که همه را يکسان و برابر آفريدي؟ پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟
خدا جواب داد هر انساني که وارد زندگيتان مي شود درسي را به شما مي آموزد و با اين درسهاست که چيزهاي مختلفي از زندگي، مردم و ارتباطات اجتماعي فرا مي گيريد.
پيرزن کاملا گيچ شده بود، پس از آن خداوند شروع به شکافتن مساله نمود. وقتي شخصي به تو دروغ مي گويد به تو مي آموزد که حقيقت هميشه آن گونه نيست که وانمود مي کنند پس تو مي فهمي که صداقت هميشه آشکار نيست. اگر مي خواهي از درون قلبهايشان مطلع شوي بايد نقابهايي را که زده اند کنار بزني و ماسک خودت را هم برداري و اجازه دهي تا مردم خود واقعي تو را ببينند.

وقتي کسي از تو چيزي را مي دزدد به تو مي آموزد که هيچ چيز هميشگي نيست و اينکه هميشه قدر داشته هايت را بدان و از آنها نهايت استفاده را ببر ‌چرا که ممکن است روزي آنها را از دست بدهي. حتي اگر اين داشتني ها، يک دوست خوب يا پدر و مادر و يا عزيزترين شخص زندگيت باشد. چرا که فقط امروز آنها در کنار تو هستند و بايد قدر آنها را بداني. وقتي کسي به زندگيت لطمه و خسارتي وارد مي کند به تو مي فهماند که پيمانهاي انساني ترد و شکننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترين کار ممکن است که مي تواني انجام دهي.

وقتي کسي تو را تحقير کرد به تو مي آموزد که هيچ دو نفري مثل هم نيستند. اگر با مردمي مواجه شدي که با تو فرق داشتند، از ظاهر وعمل آنها در موردشان قضاوت نکن به کنه و اصل آنها رخنه کن و آنگاه از قلبت نظر سنجي کن . وقتي کسي قلب تو را شکست به تو مي آموزد که دوست داشتن هميشه اين معني را نمي دهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با اين وجود به عشق پشت نکن چون وقتي شخص مناسبت را يافتي آرامش و لذتي را که او همراه خود مي آورد تمام سختي هاي گذشته ات را مبدل به نيک فرجامي خواهد کرد.

وقتي کسي با تو دشمني کرد به تو مي آموزد که هر کسي ممکن است اشتباه کند در اين لحظه بهترين کاري که مي تواني انجام دهي اين است که آن شخص را بدون هيچ ريا و خودنمايي عفو کني، بخشيدن کساني که باعث آزار شما مي شوند مشکل ترين کاري است که مي توان انجام داد.

وقتي کسي را که دوست داشتي به تو خيانت مي کند به تو مي آموزد تا مقاوم نبودن در برابر وسوسه ها بزرگترين معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم باشيد که اگر به اين مهم عمل نماييد پاداشتان را ميگيريد.

وقتي کسي تو را فريب مي دهد به تو مي آموزد که حرص و آز ريشه در بدبختي دارد.

از ته دل آرزو کن تا روياهايت به واقعيت بپيوندد اين اصلا مهم نيست که خواسته هايت چقدر بزرگ باشند. به موفقيت هايت بينديش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فکري بر اهدافت پيروز گردد. فکرهاي منفي را در تله مثبت انديشي نابود کن .

وقتي کسي تو را مسخره مي کند به تو مي آموزد که هيچ شخصي کامل نيست.

مردم را با شايستگي هايي که دارند بپذير و کم و کاستي هايشان را تحمل کن.

هرگز شخصي را بخاطر عيوبي که قادر به کنترل آن نيست از خود طرد مکن . پيرزن که تا اين لحظه محو صحبت هاي خدا بود نگران اين مساله شد که هيچ درسي توسط انسانهاي خوب به بشر داده نمي شود؟

خدا گفت ظرفيت بشر براي دوست داشتن ، بزرگترين هديه من به بشر است هر عملي که از عشق سر مي زند به تو درسي مي آموزد.
وقتي کسي به تو عشق مي ورزد به تو مي آموزد که عشق ،‌مهرباني، فروتني، صداقت، حسن نيت و بخشش مي تواند هر نوع شر و بدي را خنثي نمايند.

در برابر هر عمل خير، عمل شري نيز وجود دارد اين تنها بشر است که اختيار کنترل و برقراري توازن بين اعمال نيک و بد را دارد.

وقتي در زندگي کسي وارد مي شويد ببينيد مي خواهيد چه درسي به او بدهيد...
دوست داريد معلم عشق باشيد يا بدي؟ و وقتي با زندگي دنيوي وداع گفتيد براي من نيکي به ارمغان مي آوريد يا شر و بدي؟ براي خود راحتي بيشتر فراهم مي سازيد يا درد وعذابي سخت؟ شادي بيشتر ياغم بيشتر؟



< >

+ دستنوشته هاي شيطان

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 14/8/1385::: ساعت 10:0 صبح

دستنوشته هاي شيطان

بار الها باز هم ميگويم چرا من بايد بر انساني سجده کنم که مرا مي پرستد نه تو را نه معرفتت را ميشناسد نه عظمتت را ...
بار الها من تنها مخلوق تو ام که فقط بر تو سجده کردم مگر نيــــــــستم....
بار الها آيا انساني از من برتر است که به همزاد خود برادر خود رحم نمي کند
اگر انسان برتر است چرا از فرمانت سر پيچي ميکند ميدانم ....
آري ميدانم که اين دنيا و انسان چيزي جز امتحاني براي من نيست اماخود ميداني که هيچ کس ندانست سجده بر تو چه معنايي دارد و لياقتش را به هر کسي نمي دهي
من سجده را فهميدم و بر هيچکس جز تو سجده نميکنم



< >

+ طناب ماکدام است

نويسنده:هانيه .خ::: پنجشنبه 4/8/1385::: ساعت 8:0 صبح

طناب ماکدام است


مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود ابليس را ديد که با انواع طناب ها به دوش در گذر است .
کنجکا و شد و پرسيد:اي ابليس اين طناب ها براي چيست ؟
جواب داد براي اسارت آدميزاد.
طناب هاي نازک براي افراد ضعيف النفس وسست ايمان و طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت وگفت:اين ها را هم انسان هاي با ايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
مرد گفت :طناب من کدام است ؟
ابليس گفت: اگر کمکم کني تا اين طناب هاي پاره را گره بزنم خطا ي تو را به حساب ديگران مي گذارم.
مرد قبول کرد.ابليس خنده کنان گفت: عجب با اين ريسمان ها ي پاره هم ميشود انسان هلايي چون تورا به بندگي گرفت!
«راستي! طناب ما کدام است؟!!!! »



< >

+ فرشته بيکار

نويسنده:هانيه .خ::: چهارشنبه 3/8/1385::: ساعت 8:0 صبح

فرشته بيکار


روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند.
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي
را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت ميگذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي
خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و يک فرشته را ديد که بيکار نشسته
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،
فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!



< >

+ مرگ امواج

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 1/8/1385::: ساعت 11:0 صبح

مرگ امواج


از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟ چرا اينسان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟ دريا ،
در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند...
آنوقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها
مي ميرند! و اين امواج زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به
گورستان سواحل خاموش مي سپارند! ...

(کارو)



ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com