تعداد کل بازديد : 10350

  بازديد امروز : 2

  بازديد ديروز : 4

مهر 85 - پرپرواز2

[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

 

موضوعات وبلاگ

 

لينک دوستان

لوگوي دوستان

 

درباره خودم

< >

 

لينک به لوگوي من

مهر 85 - پرپرواز2

 

حضور و غياب

يــــاهـو

 

فهرست موضوعي يادداشت ها

ادبي[130]
خبري[25]
ادبي 2[17]
حکايت ها[12]
اجتماعي[12]

 

بايگاني

فروردین 86 [8]
اردیبهشت 86 [4]
اسفند 85 [6]
بهمن 85 [6]
دی 85
ابان 85 [7]
مهر 85 [8]
شهريور85 [8]
مرداد 85 [16]
تیر 85 [15]
خرداد 85 [10]
اردیبهشت 85 [6]
جملاتی طلا تر از طلا [3]
زندگی زیباست
دانستنی ها [6]
مصاحبه
خبری [3]
سخن روز [4]
خرداد 86 [5]
تیر 86 [16]
مرداد 86 [12]
شهریور 86 [9]
مهر 86 [3]
ابان 86 [3]
اذر 86
دي86
بهمن 86
اسفند86 [3]
فروردين 87 [4]
ارديبهشت 87 [3]
net work [3]
خرداد 87 [2]

 

جستجوي سريع

 :جستجو

با سرعتي بي‏نظير و باورنکردني
متن يادداشت‏ها و پيام‏ها را بکاويد!

 

اشتراک

نام:

ايميل:

 

 

منع دانش روا نيست . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

< >

+ ياد

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 30/7/1385::: ساعت 4:2 عصر

ياد


دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند بين راه سر موضوع
اختلاف پيدا کردندو به مشاجره پرداختند يکي از آنها از سر خشم بر چهر ديگري سيلي زد
دوستي که سيلي خورده بود سخت آزرده شد ولي بدون آن که چيز ي بگويد روي شن هاي بيابان نوشت
امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلي زد
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند به يک آبادي رسيدند تصميم گرفتند قدري انجا بمانند
و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصي که سيلي خورده بود لغزيد و د ربرکه افتاد نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات يافت برروي صخره اي سنگي اين جمله را حک کرد امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسيد بعد از ان که من با سيلي تو را آزردم تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟
ديگري لبخندي زد و گفت وقتي کسي ما را آزار مي دهد بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا باد هاي بخشش آن را پاک کنند ولي وفتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگي حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از يادها ببرد



< >

+ تبر

نويسنده:هانيه .خ::: سه‏شنبه 18/7/1385::: ساعت 11:0 صبح
« تبر »

به هيزم شکن ماهري کاري دريک تجارتخانه بزرگ چوب پيشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پيشنهادي و همه شرايط کار فوق العاده بود و به همين خاطر هيزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.

کارفرما يه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد.

روز اول 15 تا درخت رو انداخت.

 کارفرما براي کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همينطوري ادامه بده... اين تشويق باعث شد هيزم شکن تو کارش انگيزه بيشتري پيدا کنه

روز بعد هيزم شکن بيشتر تلاش کرد ولي اين بار 10 تا درخت رو انداخت

روز سوم حتي از روز دوم هم بيشتر سعي کرد ولي فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنه

هر روز که ميگذشت تعداد درختها کمتر ميشد

با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست ميدم

رفت پيش کارفرما و بهش گفت که چي شده و اينکه چقدر ناراحته

کارفرما گفت: آخرين بار کي تبرتو تيز کردي؟

هيزم شکن گفت: تيز؟؟؟ وقت نداشتم تيزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهي تو زندگي لازمه که يه کم وايسيم و نگاهي به خودمون و داشته هامون بندازيم.. چيزايي که داريم هميشه کافي و کامل نيستن . کليد موفقيت اينه که هر چند وقت يه بار تبر وجودمونو تيز کنيم!


< >

+ دعا

نويسنده:هانيه .خ::: دوشنبه 17/7/1385::: ساعت 11:0 صبح

خداوندا ! به حق ا ين ماه و به حق کسي که از ابتدا تا انتهاي آن، به بندگي تو پرداخته مثل فرشته اي که او را مقرب درگاهت ساخته اي و يا پيغمبري که به رسالت مبعوث نموده اي و يا بندة شايسته اي که از خواص، قرارش داده اي از تو درخواست مي کنم که بر محمد و اهلبيت او درود فرست و ما را اهل کرامتهايي قرار ده که در اين ماه به اوليائت داده اي و آنچه که در حق ساعيان در طاعت و بندگيت لازم کرده اي در حق ما نيز واجب گردان و ما را در زمرة کساني قرار ده که در پرتو رحمت تو شايستگي جايگاهي رفيع در نزد تو را به دست آورده اند........ .


منبع : صحيفه سجاديه



< >

+ سخن بزرگان

نويسنده:هانيه .خ::: يکشنبه 16/7/1385::: ساعت 11:0 صبح
 يک امروز، ارزشِ دو فردا را دارد. «بنجامين فرانکلين»
ـ آن‌که «چرا»يي براي زيستن دارد، هر «چگونه»اي را مي‌‌تواند تحمّل کند. «نيچه»

ــ هيچ عشقي صادقانه‌تر از عشق به غذا نيست. «جرج برنارد شا»
ـ حاضر نيستم در راهِ اعتقاداتم کشته شَوَم، چون ممکن است برخطا باشم. «برتراند راسل»

ـ تمام حقايق بزرگ در آغاز کفر به‌نظر مي‌رسند. «جرج برنارد شا»
ـ هيچ‌کس آن‌قدر ثروتمند نيست که بتواند گذشته‌ي خود را بخرد. «اسکار وايلد»

ـ کسي چه مي‌داند؛ شايد اين جهان جهنّم سيّاره‌اي ديگر باشد. «آلدس هالسکي»
ـ آن‌قدر جوان نيستم که همه‌چيز را بدانم. «اسکار وايلد»

ـ علم چيز جالبي است، به‌شرطِ آن‌که آدم مجبور نباشد از راهِ آن امرارِمعاش کند. «اينشتين»

ـ تنها دو راه در زندگي پيشِ‌روي شماست: يکي آن‌که به هيچ معجزه‌اي اعتقاد نداشته‌باشيد؛ ديگر آن‌که همه‌چيز را معجزه بدانيد. «اينشتين»

ـ دنيا جاي خطرناکي است؛ نه به‌علّت وجود افراد شرور و پليد، بلکه به‌علّتِ وجود کساني‌که هيچ کاري براي آن نمي‌کنند. «اينشتين»

ـ روشن‌فکران مشکلات را حل مي‌کنند؛ نوابغ از بروز آن‌ها جلوگيري مي‌کنند. «اينشتين»
ـ راز خلاقيت در اين است که بدانيد چگونه مآخذ خود را پنهان کنيد. «اينشتين»

ـ در آخرين لحظه‌ي عمرم، جلوي آينه خودم را بين مرگ و زندگي ايستاده ديدم. «پرويز شاپور»
ـ بعضي‌ها مرگ را آن‌قدر برزگ مي‌کنند که ديگر جايي براي زندگي باقي نمي‌مانَد. «پرويز شاپور»

ملايمت، نه مهرباني است و نه راحتي. زندگي خشن است. عشق خشن است. ملايمت خشن است. اگر ما تا اين اندازه دربرابر خشونتِ مرگ غافل‌گير مي‌شويم، شايد براي آن است که زندگي‌هايمان را در مناطقي بيش‌ازحد معتدل، گرم، و تقريباً ساختگي قرار داده‌ايم.

«کريستين بوبن»


< >

+ نظر سنجي

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 15/7/1385::: ساعت 3:45 عصر
در يک  از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار
سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در ساير کشورها صادقانه بيان کنيد؟
و کسي جوابي نداد...
چون در آفريقا کسي نمي دانست غذا يعني چه؟
در آسيا کسي نمي دانست نظر يعني چه؟
در اروپاي شرقي کسي نمي دانست صادقانه يعني چه؟
در اروپاي غربي کسي نمي دانست کمبود يعني چه؟
در آمريکا کسي نمي دانست ساير کشورها يعني چه؟؟؟؟


< >

+ چند نکته

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 15/7/1385::: ساعت 3:36 عصر
دستم بوي گل ميداد ، مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند
ولي هيچ کسي فکر نکرد شايد گلي کاشته باشم
------------ --------- --------- --------- ---
تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسان تر است. تحمل اندوه از گدايي همه ي شادي ها آسان تر است
------------ --------- --------- --------- -------
هنگامي که محبت به شما اشاره مي کند،
به دنبالش برويد،
اگر چه داراي راههاي دشوار و پر فراز و نشيب بوده باشد
------------ --------- --------- ------
دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون کم‌کم افول مي‌کنه دنبال کسي برو که
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يک لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن کرد. کسي را پيدا کن که تو را شاد کنه.
------------ --------- --------- --
دقايقي توي زندگي هستن که دلت براي کسي اونقدر تنگ
ميشه که ميخواي اونو را از رويات بيرون بکشي و توي
دنياي واقعي بغلش کني.
------------ --------- --------- --------- -
رويايي رو ببين که ميخواي. جايي برو که دوست داري.
چيزي باش که ميخواي باشي. چون فقط يک جون داري و يک
شانس براي اينکه هر چي دوست داري انجام بدي.


< >

+ آموخته ام

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 15/7/1385::: ساعت 3:34 عصر


 


داشتم اين متن را مي خوندم ديدم جالبه گفتم براي شما هم بفرستم.

آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.
آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.
آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .
آموخته ام که : يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .
آموخته ام که : گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.
آموخته ام که : گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستم کار باشم .
آموخته ام که : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال کنم
آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،
چون بيد متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل رود ، روان ،
مثل خورشيد با سخاوت و
مثل ابر با کرامت باشم .



< >

+ از خدا خواستم ...

نويسنده:هانيه .خ::: شنبه 15/7/1385::: ساعت 3:20 عصر
از خدا خواستم ...

از خدا خواستم عادتهاي زشت را ترکم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها کني.
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم که موقت است.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاکردني نيست، آموختني است.
گفتم: مرا خوشبخت کن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.
فرمود: رنج تو را از دلبستگي هاي دنيايي جدا و به من نزديکتر ميکند.
از خدا خواستم کاري کند که از زندگي لذت کامل ببرم.
فرمود: براي اين کار من به تو زندگي داده ام.
از خدا خواستم کمکم کند همانقدر که او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[6/5/1387- 2:35 ص] پل هاي زيادي هست که بايد آنها را ساخت
[18/4/1387- 3:2 ص] لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند
[8/4/1387- 1:33 ص] يک نکته از دکتر علي شريعتي
[7/4/1387- 1:59 ص] شما عظيم تر از آن هستيد که فکر مي کنيد
[6/4/1387- 1:1 ص] رسيدن به کمال
[20/3/1387- 1:13 ص] فقر
[18/2/1387- 12:48 ص] چرا خداوند مادران را آفريد
[18/2/1387- 12:46 ص] فلسفه ملاصدرا درباره خدا
[9/2/1387- 12:45 ص] نقاشي هاي ناخودآگاه ، شخصيت شما را آشکار مي کند
[13/12/1386- 12:13 ص] فرستادن نامه به 500 قرن بعد
[آرشيو شده ها]


[ خانه | ايميل |شناسنامه | مديريت ]

©template designed by: www.persianblog.com